خرید بک لینک

 

 
هدیه فارغ التخصیلی 
 
مرد جوانی، از دانشگاه فارغ التحصیل شد. ماه ها بود که ماشین اسپرت زیبایی، پشت شیشه های یک نمایشگاه به سختی توجهش را جلب کرده بود و از ته دل آرزو می کرد که روزی صاحب آن ماشین شود. مرد جوان، از پدرش خواسته بود که برای هدیه فارغ التحصیلی، آن ماشین را برایش بخرد. او می دانست که پدر توانایی خرید آن را دارد. بلأخره روز فارغ التحصیلی فرا رسید و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصی اش فراخواند و به او گفت:...
 
من از داشتن پسر خوبی مثل تو بی نهایت مغرور و شاد هستم و تو را بیش از هر کس دیگری در دنیا دوست دارم. سپس یک جعبه به دست او داد. پسر، کنجکاو ولی نا امید، جعبه را گشود و در آن یک انجیل زیبا، که روی آن نام او طلاکوب شده بود، یافت. با عصبانیت فریادی بر سر پدر کشید و گفت: با تمام مال و دارایی که داری، یک انجیل به من می دهی؟ کتاب مقدس را روی میز گذاشت و پدر را ترک کرد.
 
سال ها گذشت و مرد جوان در کار و تجارت موفق شد. خانه زیبایی داشت و خانواده ای فوق العاده. یک روز به این فکر افتاد که پدرش، حتماً خیلی پیر شده و باید سری به او بزند. از روز فارغ التحصیلی دیگر او را ندیده بود. اما قبل از اینکه اقدامی بکند، تلگرامی به دستش رسید که خبر فوت پدر در آن بود و حاکی از این بود که پدر، تمام اموال خود را به او بخشیده است. 
 
بنابراین لازم بود فوراً خود را به خانه برساند و به امور رسیدگی نماید. هنگامی که به خانه پدر رسید، در قلبش احساس غم و پشیمانی کرد. اوراق و کاغذهای مهم پدر را گشت و آنها را بررسی نمود و در آنجا، همان انجیل قدیمی را باز یافت. در حالیکه اشک می ریخت انجیل را باز کرد و صفحات آن را ورق زد و کلید یک ماشین را پشت جلد آن پیدا کرد. در کنار آن، یک برچسب با نام همان نمایشگاه که ماشین مورد نظر او را داشت، وجود داشت. روی برچسب تاریخ روز فارغ التحصیلی اش بود و روی آن نوشته شده بود: تمام مبلغ پرداخت شده است

برچسب: جملات,داستان,های,کوتاه,زیبا,سرگرم,کننده,واقعی,اشعار,عاشقانه,تنهایی,واقع,گرایانه,براساس,سرگذشت, نویسنده: ادمین تاريخ: سه شنبه 29 مرداد 1392 ساعت: 1:46

 

 
عرفان نظرآهاری
بال هایت را کجا جا گذاشتی ؟
.
.
.
.
.
پرنده بر شانه های انسان نشست .انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت 
- اما من درخت نیستم . تو نمی توانی روی شانه ی من آشیانه بسازی .پرنده گفت :
- من فرق درخت ها و آدم ها را خوب می دانم . اما گاهی پرنده ها و انسان ها را اشتباه می گیرم .
انسان خندید و به نظرش این بزرگ ترین اشتباه ممکن بود .پرنده گفت :
 
- راستی، چرا پر زدن را کنار گذاشتی ؟انسان منظور پرنده را نفهمید ، اما باز هم خندید .پرنده گفت :
- نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است .
انسان دیگر نخندید. انگار ته ته خاطرات اش چیزی را به یاد آورد . چیزی که نمی دانست چیست . شاید یک آبی دور ، یک اوج دوست داشتنی .پرنده گفت :
- غیر از تو پرنده های دیگری را هم می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است . درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرین نکند فراموش اش می شود .
پرنده این را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال کرد تا این که چشم اش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش ، آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد .
 
آن گاه خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت :
- یادت می آید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم ؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود . اما تو آسمان را ندیدی . راستی عزیزم، بال هایت را کجا گذاشتی ؟
انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد . آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گریست

برچسب: جملات,داستان,های,کوتاه,زیبا,سرگرم,کننده,واقعی,اشعار,عاشقانه,تنهایی,واقع,گرایانه,براساس,سرگذشت, نویسنده: ادمین تاريخ: سه شنبه 29 مرداد 1392 ساعت: 1:45

 

 
بازی
ایتالو كالوینو 
 
یك روز بزرگان شهر دیدند كه ضرورتی وجود ندارد كه همه چیز ممنوع باشد و جارچی ها را روانة كوچه و بازار كردند تا به مردم اطلاع بدهند كه می توانند هر كاری دلشان می خواهد بكنند.... 
 
شهری بود كه در آن، همه چیز ممنوع بود. 
و چون تنها چیزی كه ممنوع نبود بازی الك دولك بود، اهالی شهر هر روز به صحراهای اطراف می رفتند و اوقات خود را با باری الك دولك می گذراندند.
 
و چون قوانین ممنوعیت نه یكباره بلكه به تدریج و همیشه با دلایل كافی وضع شده بودند، كسی دلیلی برای گلایه و شكایت نداشت و اهالی مشكلی هم برای سازگاری با این قوانین نداشتند.
 
سال ها گذشت. یك روز بزرگان شهر دیدند كه ضرورتی وجود ندارد كه همه چیز ممنوع باشد و جارچی ها را روانة كوچه و بازار كردند تا به مردم اطلاع بدهند كه می توانند هر كاری دلشان می خواهد بكنند.
 
جارچی ها برای رساندن این خبر به مردم، به مراكز تجمع اهالی شهر رفتند و با صدای بلند به مردم گفتند:”آهای مردم! آهای ... ! بدانید و آگاه باشید كه از حالا به بعد هیچ كاری ممنوع نیست.”
 
مردم كه دور جارچی ها جمع شده بودند، پس از شنیدن اطلاعیه، پراكنده شدند و بازی الك دولك شان را از سر گرفتند.
جارچی ها دوباره اعلام كردند: “می فهمید! شما حالا آزاد هستید كه هر كاری دلتان می خواهد، بكنید.”
 
اهالی جواب دادند: “خب! ما داریم الك دولك بازی می كنیم.”
 
جارچی ها كارهای جالب و مفید متعددی را به یادشان آوردند كه آنها قبلاً انجام می دادند و حالا دوباره می توانستند به آن بپردازند. 
 
ولی اهالی گوش نكردند و همچنان به بازی الك دولك شان ادامه داند؛ بدون لحظه ای درنگ.
 
جارچی ها كه دیدند تلاش شان بی نتیجه است، رفتند كه به اُمرا اطلاع دهند.
اُمرا گفتند: ”كاری ندارد! الك دولك را ممنوع می كنیم.”
 
آن وقت بود كه مردم دست به شورش زدند و همة امرای شهر را كشتند و بی درنگ برگشتند و بازی الك دولك را از سر گرفتند

برچسب: جملات,داستان,های,کوتاه,زیبا,سرگرم,کننده,واقعی,اشعار,عاشقانه,تنهایی,واقع,گرایانه,براساس,سرگذشت, نویسنده: ادمین تاريخ: سه شنبه 29 مرداد 1392 ساعت: 1:44

 

 
سرجوخه
ریچارد براتیگان
 
روزگاری دلم می خواست ژنرال شوم. سالهای اول جنگ جهانی دوم که درتاکوما به مدرسه ابتدایی می رفتم، بسیج عمومی بازیافت کاغذ راه انداخته بودند که همه چیزش به ارتش شباهت داشت.
خیلی جالب بود و کارها را اینطور تقسیم کرده بودند: اگر بیست و پنج کیلو کاغذ تحویل می دادی سرباز می شدی، با حدود سی و پنج کیلو کاغذ سرجوخه. پنجاه کیلو کاغذ به نوار سرگروهبانی ختم می شد. هر چه وزن کاغذ بالا می رفت درجه اعطایی ارتقا می یافت، تا آنکه به ژنرالی می رسید. ...
...
گمانم برای ژنرال شدن یک تن کاغذ لازم بود نمی دانم شاید هم نیم تن. مقدارش را دقیقاً نمی دانم اما اول کار جمع کردن کاغذ لازم برای ژنرال شدن سخت به نظر نمی رسید.
از کاغذهای ولوی زیر دست و پا شروع کردم. همه اش شد یکی دو کیلو. راستش ناامید شدم. نمی دانم از کجا به سرم زده بود که خانه پر از کاغذ است. تصور می کردم که کاغذ همه جا ریخته. خیلی تعجب کردم که کاغذ هم می تواند آدم را گول بزند.
 
کم نیاوردم و اجازه ندادم این موضوع مرا از پادرآورد. همه توانم را جمع کردم و خانه به خانه راه افتادم و دنبال کاغذ گشتم و از این و آن می پرسیدم اگر کاغذ باطله و اضافه دارند بدهند که توی بسیج کاغذ شرکت کنند تا ما جنگ را ببریم و نیروی دشمن را مضمحل کنیم.
پیرزنی به حرف های من با دقت گوش داد بعد یک نسخه از مجله لایف را که تازه تمام کرده بود به من داد. در را بست و من پشت در مات و مبهوت مجله را در دست گرفته بودم و آن را نگاه می کردم. مجله هنوز گرم بود.
 
خانه بغلی کاغذی نداشت که بدهد دریغ از یک پاکت پستی باطله. آخر بچه دیگری قبل از من جنبیده بود. توی خانه بعدی کسی نبود.
خوب یک هفته همین طور گذشت. در به در، خانه به خانه، کوچه به کوچه و کو به کو رفتم و سرانجام آنقدر کاغذ جمع کردم که درجه سربازی به من دادند.
 
نوار کشکی سربازی را انداختم ته جیبم و به خانه رفتم. گندش بزند. توی محل کلی افسر و ستوان و سروان داشتیم. خجالت می کشیدم آن نوار لعنتی را به لباسم بدوزم. باید هر روز جلو آن بچه ها پا جفت می کردم. نوار را انداختم ته کشو گنجه لباس و جورابهایم را ریختم روی آن.
 
چند روز بعد را با دلخوری و آزردگی دنبال کاغذ گشتم و بختم گفت که یک بسته کولیرز از زیرزمین یکی پیدا شد. همین بسته کافی بود که به درجه سرجوخگی ارتقا پیدا کنم. البته درجه های سرجوخگی هم رفت زیر جورابها بغل دست درجه های سربازی.
 
بچه هایی که بهترین لباس ها را می پوشیدند و کلی پول توجیبی داشتند و هر روز ناهار گرم می خوردند به درجه ژنرالی رسیده بودند.
آنها می دانستند کجا کلی مجله هست و پدر و مادرشان ماشین داشتند. شق و رق قیافه می گرفتند و سینه سپر می کردند و توی زمین بازی مانور می دادند و درجه هاشان را به رخ این و آن می کشیدند. موقع راه رفتن هم مثل صاحب منصب ها راه می رفتند.
دیری نگذشت که به شغل باشکوه نظامی گری خاتمه دادم. یعنی روز بعدش. از شیفتگی کاغذ رها شدم و به جایی رسیدم که در آن شکست چک برگشتی یا سابقه بد مالی و بدحسابی بود یا نامه فدایت شوم که ماجرایی عشقی را مختومه می کرد با تمام کلماتی که وقتی طرح می شد مردم را می آزرد

برچسب: جملات,داستان,های,کوتاه,زیبا,سرگرم,کننده,واقعی,اشعار,عاشقانه,تنهایی,واقع,گرایانه,براساس,سرگذشت, نویسنده: ادمین تاريخ: سه شنبه 29 مرداد 1392 ساعت: 1:42

 

یکی از استادهای دانشگاه تعریف می کرد…
چندین سال پیش برای تحصیل در دانشگاه سانتا کلارا کالیفرنیا، وارد ایالات متحده شده بودم.
سه چهار ماه از آغاز سال تحصیلی گذشته بود که یک کار گروهی برای دانشجویان تعیین شد که در گروه های پنج شش نفری با برنامه زمانی مشخصی باید انجام می شد.
 
دقیقا یادمه از دختر آمریکایی که درست روی نیمکت کناری می نشست و نامش کاترینا بود پرسیدم که برای این کار گروهی تصمیمش چیه؟
گفت اول باید برنامه زمانی رو به ببینه، ظاهراً برنامه دست یکی از دانشجوها به نام فیلیپ بود.
 
پرسیدم فیلیپ رو می شناسی؟
کاترینا گفت آره، همون پسری که موهای بلوند قشنگی داره و ردیف جلو می شینه!
گفتم نمی دونم کیو میگی!
گفت همون پسر خوش تیپ که معمولا پیراهن و شلوار روشن شیکی تنش می کنه!
گفتم نمی دونم منظورت کیه؟
گفت همون پسری که کیف و کفشش همیشه ست هست باهم!
بازم نفهمیدم منظورش کی بود!
 
اونجا بود که کاترینا تون صداشو یکم پایین آورد و گفت فیلیپ دیگه، همون پسر مهربونی که روی ویلچیر می شینه…
این بار دقیقا فهمیدم کیو میگه ولی به طرز غیر قابل باوری رفتم تو فکر.
آدم چقدر باید نگاهش به اطراف مثبت باشه که بتونه از ویژگی های منفی و نقص ها چشم پوشی کنه…
چقدر خوبه مثبت دیدن…
 
یک لحظه خودمو جای کاترینا گذاشتم، اگر از من در مورد فیلیپ می پرسیدن و فیلیپو می شناختم، چی می گفتم؟
حتما سریع می گفتم همون معلوله دیگه!!
وقتی نگاه کاترینا رو با دید خودم مقایسه کردم خیلی خجالت کشیدم…
 
چقدر عالی میشه اگه ویژگی های مثبت افراد رو بیشتر ببینیم و بتونیم از نقص هاشون چشم پوشی کنیم.

برچسب: جملات,داستان,های,کوتاه,زیبا,سرگرم,کننده,واقعی,اشعار,عاشقانه,تنهایی,واقع,گرایانه,براساس,سرگذشت, نویسنده: ادمین تاريخ: سه شنبه 29 مرداد 1392 ساعت: 1:41

 

 
پنجره را باز کن، بگذار پرنده ها بخوانند.
ريچارد کندی
 
زمين را برف پوشانده بود . هارک پير کنارکلبه خود ايستاده بود و برای پرنده هايی که دور او جمع شده بودند دانه
می ريخت. هارک گاهگاه می ايستاد و نفس عميقی می کشيد. بوی هوا از آمدن برف بيشتر خبر می داد .
سايه ای از دور پيدا شد . سايه که خود را درکت کلفتی پيچانده بود،چون خرس بزرگی بود که از کنار جنگل خود را
به طرف اتاقک پيرمرد می کشيد.
 
سايه زشت جلو آمد و ايستاد. دفتری اززير بغل بيرون آورد. دفتر راباز کرد،نگاهی به اتاقک انداخت ودوباره به دفتر
نگاه کرد وبه طرف پيرمرد راه افتاد .
غريبه وقتی به پيرمرد رسيد گفت :
- روز بخير
هارک پير در حاليکه دستش را با کتش پاک می کرد جواب داد :
- سام عليک ، قيافه ات خيلی آشناس ،اما اسمت يادم نمياد. ما همديگرو جايی ديديم؟
 
غريبه گفت : بطور رسمی نه، اما من قبلا از اينجا رد شده ام ممکن است تو مرا ديده باشی، من مرگ هستم.
هارک پير قامتش را راست کرد، کيسه غذای پرنده ها را به سينه اش نزديک تر کرد و گفت :
- مرگ ؟ آها ، خب تو عوضی اومدی .
مرگ گفت : - نه
بعد در حالی که دفتررا باز می کرد پرسيد :
- تو هارک پير هستی ؟
هارک گفت : - شايد بله ، شايد هم نه .
 
اين را گفت وپشتش را به مرگ کرد ودوباره شروع به دادن دانه به پرنده ها کرد.
مرگ در حالی که قلمی از جيبش در می آورد گفت :
- خوب ، تو حتما هستی . در اين دفتر که اين طور نوشته است .
هارک پير جواب داد :
- چيزی که تو اون دفتر نوشته صنار نمی ارزه . من نميام ، برو بهار دوباره برگرد .
مرگ آهی کشيد و قلمش را آماده نوشتن کرد و گفت :
- چه کار خسته کننده ای ، همه سعی می کنند مرگشان را عقب بياندازند ، در حالی که همه زحمتش اين ست که در
اين دفتر جلوی اسم هر کس يک خط بکشم. مرگ اين را گفت وقلم را آماده علامت گذاشتن کرد.
هارک پير به طرف مرگ برگشت و گفت : - من ازت نمی ترسم .
 
مرگ در حالی که به آسمان نکاه می کرد گفت : - نمی ترسی ؟
هارک پير گفت : برو دوباره بهار برگرد . من اونوقت جلوتو نمی گيرم . اين پرنده ها رو می بينی ، از وقتی يه
وجب بچه بودم به اونا غذا دادم . آخه اگه من نباشم اونا می ميرن . می دونی اونا واقعا پرنده زمستونی نيستن ،
حتی پاييزم که بايد دنبال غذا برن جنوب بخاطر من نميرن . زمستون برگرد و ببين که اونا برای غذا خوردن چقدر به
من محتاج هستن . اما من تا بهار آينده به اونا ياد ميدم که خودشون غذا پيدا کنن . پرنده ها حس شون اونقدر قوی
هست که بدونن زمستون بعدی من اينجا نيستم و بروند جنوب .
 
- اوه ، اين ممکن نيست . تاريخ مرگ همه تو اين دفتر از قبل تعيين شده . کسانی که بايد بميرند مشخص شده اند .
همين طور تغيير آدرسها و اينکه هر کس چطور بايد بميرد، اگر مرگ تو را عقب بياندازم، برنامه ريزی دو باره اش
در بهارآينده يک هفته کار حسابی می برد. به تو اطمينان ميدهم اينطورکاری ممکن نيست .واقعا نمی شود کاری کرد.
هارک پير گفت :
- من اينا رو نمی فهم ، دنبالتم نميام .
هارک پير چند قدم دور شد . مرگ او را دنبال می کرد. مرگ گفت :
- نگاه کن ، تو واقعا داری پير وضعيف می شوی . می دانی من معمولا وقتی به سراغ آدمها می روم که عمر زيادی
کرده باشند .
هارک پير گفت : - من نميام .
 
مرگ متوجه شد که پيرمرد مصمم است ونمی خواهد براه بيايد. مرگ با خودش فکر کرد با انداختن درختی روی سر
پير مرد او را بکشد . اما بايد مطابق دستور دفتر مرگ عمل می کرد.
به دفتر نگاه کرد . در مقابل اسم هارک نوشته شده بود :
" نوع مرگ : آرام ، بدون درد سر ، آسوده "
پس نمی توانست دست به خشونت بزند . مرگ دفتر را ورق زد و اسامی تازه را نگاه کرد . بعد گفت : آنوقت مجبور
خواهی بود آرام ، بدون درد سر و آسوده همراه من بيايی .
 
- من می توانم به تو يک روزمهلت بدهم و اسمت را درفهرست فردا بگذارم .تازه همين يک روزمهلت هم مرا مجبور
می کند تا نيمه شب بيدار بمانم واسامی را در دفترمرگ جا بجا کنم . اما من اين کار اضافی را به خاطر تو انجام می-
دهم . هارک پير گفت :
- فردا هم نه، گفتم که بهار دوباره برگرد . مرگ بی حوصله شد و گفت :
- تو آنقدر پير و کم حافظه هستی که تا آن موقع مرا به خاطر نخواهی داشت و مجبور می شويم همه چيز را از اول
شروع کنيم.
هارک پير گفت : - حافظه من خيلی قويه .
 
مرگ پرسيد : - حالا هم حافظه ات قوی است ؟
هارک جواب داد : - حافظه من محشره .
مرگ لبخندی زد وگفت : - اگراينطور است بيا شرط بندی کنيم .
هارک پير گفت :- باشه . مرگ گفت :
فقط از راه اين شرط بندی است که می توانم مطمئن شوم که بهار آينده مرا به خاطر خواهی آورد.بيا امتحانی بکنيم.
من درباره چيزی که در زندگی تو اتفاق افتاده سؤال می کنم اگر نتوانی جواب بدهی بايد فردا با من بيايی .
هارک پير گفت :- موافقم زود سؤالتو بپرس .
 
مرگ دفتر خود را بست، قلمش را کنار گذاشت و در حالی که لبخند می زد ، پرسيد : مادرت در دومين جشن تولد تو
شيرينی مخصوصی برايت پخته بود. به من بگو آن شيرينی ازچه نوع بود؟ بعد مرگ برگشت و به طرف جنگل رفت.
در همان حال گفت : روز بخير، فردا تو را می بينم
ريزش برف شروع شد . هارک پيربه کلبه خود بر گشت . برف پوتين هايش را تکاند وداخل شد. کمی قهوه درقهوه
جوش ريخت و روی صندلی راحتی خود نشست. فکر می کرد، بوها، طعم ها وصداها از گذشته اش باز می گشتند و
مردمی را که که ديده بود به خاطر می آورد اما نمی توانست به خاطر بياورد که مادرش در دومين سال تولد او چه
چيز برايش پخته بود .
 
چند پرنده بيرون اتاقک خواندند. برف بند آمده بود. هارک پير مشتی دانه برداشت، در را باز کرد و دانه ها را بيرون
ريخت . پرنده ها سر و صدا کردند. اما درست درلحظه ای که هارک پير در را می بست، صدای بسيارعجيبی شنيد.
اين صدا با صدای پرنده ها فرق می کرد. خوب گوش داد . مثل اينکه پرنده ای می گفت : " کيک کشمش دار".
تمام شب برف آمد. صبح که شد هارک پير دادن دانه به پرنده ها را آغاز کرد و مقدار زيادی دانه به آنها داد . بعد
نردبان و بيل را برداشت وروی بام رفت تا برف ها را از روی سقف پايين بريزد .وقتی هارک روی بام بود ، مرگ
از راه رسيد ، دفترش را زير بغل زده بود و با خوشحالی داد زد :
- صبح بخير
 
هارک پير پايين را نگاه کرد. بعد در حالی که دستش را روی دماغش گذاشته بود ، گفت :
- کيک کشمشی
اين را گفت وکارش را از سر گرفت .
مرگ تعجب کرد. او نيمی از شب را روی دفتر مرگ کار کرده بود. حالا خسته و عصبانی بود. وسوسه می شد که
نردبان را از زير پای پيرمرد بکشد ،اما دستور دفترچه مرگ را بخاطر آورد ،" آرام ، بدون درد سر ، آسوده " و
جلوی خودش را گرفت.
مرگ گفت: خيلی خوب ، فکرنمی کنم يک نفر در ميان هزارنفرپيدا بشود که بتواندچنين گذشته دوری را بياد بياورد.
البته اين می تواند از خوش شا نسی تو باشد. شايد هم حدس زدی .
هارک پير جواب داد : من حد س نزدم .
 
مرگ گفت : اما تو نمی توانی اين کار را دوباره تکرار کنی .
هارک پير جواب داد : فکر می کنم که می تونم .
مرگ گفت : خوب ، فقط برای اين که کاملا مطمئن شويم که حدس نزدی بد نيست يک بار ديگر امتحان کنيم .
هارک موافقت کرد.
- بپرس
مرگ گفت :
- دراولين جشن تولد تومادرت چند گل وحشی چيد ودرگهواره ات گذاشت . نام آن گلها چه بود؟ اين را گفت وبه طرف
جنگل راه افتاد .
 
سقف که تميز شد هارک پير به پاک کردن برف روی پرچين ها پرداخت . پرنده ها دور پرچين پرواز می کردند و
می خواندند.هارک پيرکارش که تمام شد به طرف اتاقک راه افتاد. درهمين موقع از پشت سرصدايی غيرعادی شنيد .
صدا بلند وروشن بود .خوب گوش داد، به نظر می رسيد که يکی از پرنده ها می گفت :
آلاله وحشی
روز بعد ، وقتی مرگ آمد هارک پير هيزم می شکست. مرگ نيمی از شب را برای تنظيم دفتر مرگ وجا بجا کردن
نام پيرمرد بيدار مانده بود، حال بدی داشت ولی با خوشحالی گفت :
صبح بخير
 
هارک پير کف دستهايش را با آب دهان خيس کرد، دستها يش را به هم ماليد، نگاهی به تبر انداخت و گفت :
گل آلاله ، و تبر زدن را از سر گرفت.
اين غير ممکن بود. مرگ می خواست گريه کند و فرياد بزند ،اما بزحمت جلوی خود را گرفت. مرگ د لش می خوا
ست که روی هارک بپرد و جمجمه اش را خرد کند،اما اين در دفتر مرگ نوشته نشده بود. مرگ که به تدريج به حال
عادی باز می گشت ، گفت :
باور نکردنی است،به سختی می توانم اين را باورکنم، چه حافظه ای من واقعا تعجب می کنم .تو خودت فکرمی کنی
بتوانی يکبار ديگر به چنين سؤالی جواب بدهی ؟ من که فکر نمی کنم.
 
هارک پير آهی کشيد ، به تبرش تکيه داد و گفت :
ممکنه بتونم ، اما اگه تونستم بايد به من اجازه بدی تا بهارآينده زنده باشم . مرگ گفت :
موافقم . پس بيا شرط بندی کنيم . يک سؤال ديگرمی پرسم اگر بتوانی جواب بدهی من تا بهار آينده بر نمی گردم .
اگرنتوانی جواب بدهی . . .خوب
مرگ اين را گفت و به علامت تهديد دستش را تکان داد .
هارک پير گفت: بپرس ، مرگ گفت :
در روز تولدت ، وقتی ماما تو را در هوا نگه داشت پدرت جمله ای گفت ، آن جمله چه بود ؟
 
مرگ اين را گفت ، سرش را تکان داد ، لبخندی زد و دورشد .
هارک پير وقتی هيزم می شکست، برای پرنده ها غذا می ريخت ويخ های حوضچه را می شکست تمام توجه اش به
پرنده ها بود که در نزديکش پرواز می کردند . اما هيچ صدای غيرعادی شنيده نمی شد .هارک بعد به اتاقکش رفت ،
آتش روشن کرد ، قهوه را جوشاند ، چرتی زد و بعد بی هدف با يال اسبش بازی کرد . گاه در را بازمی کرد وبرای
پرنده ها دانه می ريخت وبه دقت گوش می داد .
پرنده ها مثل هميشه می خواندند . احساس خستگی کرد و خيلی زود به رختخواب رفت ، بدون اينکه جواب سؤال
مرگ را پيدا کرده باشد.
 
پرنده ها نمی دانستند به او چه بگويند . علتش اين بود : هارک پير در همين اتاقک به دنيا آمده بود و اجداد پرنده ها
ازهمان موقع او را شناخته بودند و درباره او همه چيزرا می دانستند. پرنده ها به خاطر عشقشان به هارک ، خاطرات
زيادی را حفظ کرده بودند . به همين خاطر جواب سؤالهای قبلی را می دانستند.
اما روزی که هارک پير روی تختخوابی که حالا روی آن دراز کشيده بود بدنيا آمد، پنجره ها بسته و پرده ها کشيده
بود. اين بود که پرنده ها هيچ چيز درباره اولين کلما تی که پدر هارک هنگام تولد او گفته بود، نمی دانستند .
 
هارک پير بر خلاف هميشه دير از خواب بيدار شد . انجام کارهای روزانه اش بيشتر از هر روز طول کشيد . به نظر
می رسيد باد قلب او را سرد می کن . با اين حال به دقت به پرنده ها گوش کرد . آنها هيچ چيزخاصی نمی گفتند .
بعد از ظهر، خيلی زود ، بدون اينکه قهوه يا حتی يک لقمه غذا خورده باشد لباسش را در آورد و به رختخواب رفت .
هرگز تا اين اندازه احساس خستگی نکرده بود .
 
از لای چشمان نيمه بازش به پرنده ها که خود را به شيشه می زدند و روی لبه پنجره بازی می کردند نگاه می کرد ،
اما بيشتر از آن خسته بود که پنجره را باز کند و آواز آنها را بشنود . خواب او را در بر گرفت .
نزديک غروب مرگ در زد . هارک پير زير لب گفت :
بيا تو
مرگ در حالی که در را باز می کرد گفت :
سلام ، وبعد هارک پير را ديد که روی تختخواب افتاده و زود فهميد که او جوابی برای سؤالش ندارد . مرگ گفت :
خوب ، خوب ، خوب . . .
ودر حالی که صند لی خود را کنار تخت پيرمرد می گذاشت دفترش را باز کرد و ادامه داد :
حالا واقعا موضوع روشن نشده ؟ ها ها ها پير مرد سخت جان ، من نيمی ازشب را بخاطر تو بيدار مانده ام ، اما
اشکالی ندارد ، بله واقعا اشکالی ندارد .ديدن تو درحالی که آرام و آسوده روی تخت دراز کشيده ای خيلی خوب است.
 
بعد نگاهی به دفتر کرد و افزود :
وبدون درد سر . . .
هارک پير توجهی به او نکرد . او سرگرم تماشای پرنده هايی بود که پشت پنجره بازی می کردند .
مرگ در حالی که قلمش را در می آورد گفت :
من موفق شدم نام تو را در فهرست غروب آفتاب بگذارم . تو بايد متشکر باشی ، اين واقعا زمان خوبی برای مردن
است. واقعا خيلی مناسب است ؛ وقتی که روز به پايان می رسد، خورشيد غروب می کند و تاريکی فرا می رسد . . .
من معمولا اين زمان را برای شاعران انتخاب می کنم .
 
مرگ انگشتش را روی کاغذ دواند وگفت :
اينجاست
اين را با خوشحالی گفت، سر قلمش را برداشت و خواست جلوی اسم هارک پيرعلامت بگذارد اما مکث کرد و گفت :
اوه بله ، تشريفات . من بايد بپرسم تا همه چيز کاملا قانونی باشد . سؤال من اين بود : در روزتولدت وقتی ماما تو
را در هوا نگهداشت اولين جمله ای که پدرت گفت چه بود ؟
اما هارک پير گوش نمی کرد . در حاليکه به پرنده ها نگاه می کرد به مرگ گفت :
پنجره را باز کن
مرگ سر خود را به سرعت جلو برد ، قلمش را محکم گرفت و گفت : چه گفتی ؟
 
بگذار پرنده ها بخوانند
مرگ فرياد زد :
نه نه نه . . . . . . . .
مرگ دستهايش را ديوانه وار تکان می داد و درحاليکه جوهر قلمش روی زمين می ريخت فرياد کشيد و از روی
صندلی به زمين افتاد . بعد بلند شد و دفترمرگ را از پنجره بيرون انداخت ، پرنده ها آوازخوانان به اتاق ريختند .
مرگ گوشه کتش را چنگ زد وخود را از پنجره بيرون انداخت و با قدمهای کج ومعوج بطرف جنگل رفت .
هارک پير از رختخواب بيرون پريد و رفتن مرگ را از پنجره نگاه کرد .او بسرعت فهميد که تمام اين سر و صداها
برای چه بوده است .مرگ شرط را باخته بود و بايد به هارک پير اجازه می داد تا بهار آينده زنده بماند .
اولين جمله ای که پدرهارک هنگام تولد پسرش گفته بود اين بود :
 
پنجره را باز کن ، بگذار پرنده ها بخوانند

برچسب: جملات,داستان,های,کوتاه,زیبا,سرگرم,کننده,واقعی,اشعار,عاشقانه,تنهایی,واقع,گرایانه,براساس,سرگذشت, نویسنده: ادمین تاريخ: سه شنبه 29 مرداد 1392 ساعت: 1:40

 

 
منصور قلی زاده
 
از اول می دونستم چیزی عاید من از این زمین گندمزار پدری نمی شه این شد که تصمیم گرفتم دنبال کار تازه ای باشم تا اینکه یکی از اقوام دور کاری برام پیدا کرد. اونم درنونوایی سنگکی! بدون هیچ حرف وحدیثی قبول کردم، کارم پخش نون و رسیدن به مشتریا بود. که اتفاقا خدا پدر مادر صاب نونواروبیامرزه اتاق مجردی هم برام گرفت، نه بخاطر من بخاطر آشنایی وخویشاوندی نزدیکی با او داشت خواست یه جوری پیش شش قمپز در کنه که بله این مائیم، فکر کنم امروز سه سالی هست که دارم بی صدا اینجا کار می کنم، تنها کسی هم که به درد دل من گوش می کنه شاطر نونواست. با قیافه معمولی با زلف موی سر بدون یک تارموی سفید با شکم برامده اش که کار بستن کمربندشو مشکل میکرد بعضی وقتا هم لول لول بود. تموم ریزخط زندگی پرویز که همون صاب نونوایی باشه رو به من میگه که از زن اولش یه دختر بزرگ واز زن دومش سه تا بچه قد ونیم قد و حتی یه نمه به پشت پرده هم می زنه که چه جوری بعضی وقتا میره یه ساعته یکی رو صیغه می کنه 
 
" شاطر می ترسم ، نکنه یه روزی بیاد سراغ من بدبخت که برام اتاق مجردی هم گرفته ! راست راستی خدا روکولش من بدبخت نزدیک بیست هفت سال دریغ از یکی این بابا راه به راه، شورشو در آورده مرتیکه عوضی" که مورد سرزنش شاطر قرار گرفتم که 
 
"به تو چه ربطی داره پسر! پول داره خرج عشقش می کنه تو نداری برو بمیر " 
 
حرفو ادامه ندادم سرمو مث بز انداختم پایین آخه چی بگم اونم از ترس که نکنه بهش چیزی بگه ما رو از نون خوردن بندازه مخصوصا الان که تازگی ها عاشق دخترش هم شدم اما نه ! نمی تونه ، چون خودش وقتی خمار باشه بد وبیرای بهش میگه که اگه بخواد رو کنه رو می کنم، اصن یه جورایی شده بودم شاگرد پادو پرویز ، هر چی می خرید می داد برسونم به اونا همین باعث شد کم کم تو دل زهرا جا باز کنم، اولش بی رحم با یه لبخند شروع کرد بعد گوشه کنایه زدن و آخرش، تکلیف منو روشن کن، موندم تو زمین آسمون آویزون چه جوری با چه وضعی، از زمین که چیزی عایدم نشد اینجا هم نتوستم خودمو ببندم فقط سعی می کنم ساکتش کنم، دیگه داشتم دیوونه می شدم بهش عادت کرده بودم و دوسش داشتم اما چاره ای جز سکوت نداشتم 
 
داشتم نونا رو می ذاشتم رو ترک بند موتور دیدم زهرا با مادرش وارد نونوایی شدند تا پرویز چشمش به اونا افتاد دستش که تا مرفق آردی بود با یه روزنامه افتاده تند تند پاک کرد رفت وسریع چرخ گوشت اکبند شده رو از دست زهرا گرفت داد دست من " بچه ! نونا رو ول کن بیا این چرخ گوشتو برسون خونه، زود بیا " خونه اونا زیاد دور نبود پشت دوتا کوچه پائینی که سر کوچه اونا ماست بندی که به کوچه ماست بندی معروف بود. چشمم به زهرا افتاد دلم غش رفت و آب از لب ولوچم ریخت که نگو نپرس اونم تا چشای منو دید نمی دونم از این چشای واموندم چی دید که چشمشواز من دزدید. خیلی دلم می خواست حتی یه بارهم شده دوباره لبخند زدنشو ببینم که یهو صدای پرویز تو گوشم زنگ زد "بچه ! حواست کجاست میگم محکم بچسب به چرخ گوشت" هیچی راه افتادیم دنبال مادر ودختر با این تفاوت که زهرا مث سابق نبود. شاید چند باربیشتر پیاده روهای چنتا خیابون دورتر که کسی ما رو نشناسه گز کرده بودیم که همش دوست داشت چادرشو بزنه کنار که من بتونم پوست سفید گردنشو یا زنجیره طلا که تو سینه ش گم می شد رو ببینم ولی برعکس اصلن امروز نگای سگم به من نکرد ولی من همچنان کشته مرده اون قد بلندش چشای درشتش وخم ابروش ولبخند تیزش و هیکل متوسطش بودم تا اینکه رسیدیم خونه اونا، چرخ گوشتو بردم داخل اتاق اندرونی گذاشتم رو تاقچه صدای مادرش " خدا خیرت بده دستت درد نکنه پسرم بشین خستگی در کن تا برات انار بیارم" تشکر کردم نه مادر باید نونا رو تقسیم کنم این شد خداحافظی و به بهانه دست وصورت شستن، نشستم کنارحوض وسط حیاط با آب بازی کردم که شاید بتونم دوباره زهرا رو از پشت پرده اتاق ببینم ولی ندیدم که ندیدم در حیاط رو بستم و رفتم دنبال کارم بعد از اینکه نونا رو به چنتا کبابی و موسسه خیریه که بچه های بی سرپرست توش وول می خوردند. تقسیم کردم تصمیم گرفتم برم پیش آقا سید عباس که همه محله به اسمش قسم می خوردند یه جورایی مستجاب الدعوه بود اگه برای کسی دعا می کرد تموم بود. مردم بهش احترام میذاشتن راستگو درست کرداربود. یه عیال پیر با دوتا پسر جوون ، بهمن و علی که بهمن خیاط بود. البته مغازه زنانه دوز طوری که پشت ویترین مغازش همش مانتو بود. خودش بیرون پرده وشاگرداش که دوتا زن میانسال بودند پشت پرده و علی مغازه موتور سیکلت فروشی داشت یه جورایی تو این چند سال با اینا رفیق شده بودم مخصوصا شبایی که می خواستم فیلم ببینم علی یواشکی به من می رسوند یاهر وقت که دلم تنگ می شد با کسی گپی بزنم می رفتم خونه آقا سید سراغ اینا ولی اون روز واقعا می خواستم آقا سید رو ببینم نه کاری با بهمن داشتم نه با علی فقط با آقا کار داشتم که از جدش کمک بگیره وباعث بشه زهرا به من برسه اما اسمی از دختر پرویز نبردم الان که فکر می کنم کاشکی می بردم اتفاقا هم بهمن بود هم علی وقتی شنیدند کلی خندیدند. بهمن که می گفت "خیلی دل شیر داری خوشم اومد ازت مطمئن باش بعد از تو من دست بکار می شم " آقا سید نگاش کرد و بعد برگشت طرف من گفت: 
 
- چی شده آقا رضا عاشق شدی بسلامتی حالا کی هست 
 
- حالا آقا سید شما دعا بفرمائید حقیقتش غریبه نیست ولی دستم خالیست هیچ رقم روم نمیشه جلو برم شما دعا کنید که دستم باز شه بتونم کاری کنم، تا انشالله بعدا که جور شد شما روببرم پیش پدرش که ضمانت ما رو بکنید که سخت گیری نکنه آقا سید شما می شناسیدش، انشالله انشالله ای گفت و من هم با اجازه آقا سید راهی نونوایی شدم ولی نمی دونم چرا دقیقا از اون روز به بعد وضع بدترشد و زهرا، زهرای سابق نشد نمی تونم بگم چی شد که از ناراحتی آب زیرپوستم خشک ، قد بلندم خمیده واز بی اشتهایی لاغر ومردمک میشی رنگ گرد وبی حالتم تار شد. یه روز بعداز پخت شب وخاموش شدن آتیش تنوردر حالی که پشت صندلی دخل نشسته وبا سر پائین انداخته شده به یاد زهرا سه قاپ مینداختم دیدم شاطر مث اینکه تازه از پای منقل بلند شده بود. آفتابه بدست از پشت ستون چاهک نونوایی اومد طرفم ، همین طور که آفتابه رفع حاجت دسش بود یه استغفرالله یی گفت و زیر شلواری رو کشید بالا پرسید " چته ! پسر؟ موضوع چیه همش تو خودتی اقلا بگو دردت چیه ؟ مگه هزار باربهت نگفتم با درد بساز تا به درمون برسی" حوصله جواب دادن نداشتم فقط خواستم یه جورایی از سرم بازش کنم مجبور بودم دور بزنم به چپ که " می فهمم چی میگی چشم چشم" و اونم هی میگفت " آفرین پسر چیزفهم خوشبحالت حال کن جوون... نه خرجی داری نه برجی ، مث من بدبخت از صب تا شب به فکر زن وبچه باشی خوبه ؟ همین دیشب جان تو همین دیشب بود که خانومم میگه چرخ گوشت می خوام نمیدونه قیمت ش چنده، فقط حرف می زنه کلی پولشه از کجا ، فقط پرویز می تونه بخره البته برای یه امر خیر، می دونی که راجع به چی دارم حرف می زنم ، راجع به چرخ گوشتی که تازگیا تو زحمتشو کشیدی براشون بردی، شنیده بودم داره جهیزه دخترشو ردیف می کنه اما نمی دونستم شوهرش کیه
 
- امر خیر چیه شاطر! جهیزیه کدومه ؟ راجع به کی داری حرف می زنی؟
 
- خب پسرحواست کجاست! دارم راجع به زهرا دختر پرویز حرف می زنم
 
- زهرا ! مگه می خواد شوهر کنه؟
 
- ای بابا پس من تا الان داشتم کفتر می پروندم، آره دیگه ! تازه اون چرخ گوشت هم که بردی جهیزیه زهرا بود.
 
- یعنی من جهیزیه زهرا رو می بردم! حالا با کی ؟
 
- خب همینو داشتم می گفتم نمی دونستم با کی تا امروز که دیدم داره با بهمن هرهر وکر کر می کنه فهمیدم شوهرشو پیداکرده
 
- بهمن! کدوم بهمن ؟
 
- بهمن پسر آقا سید 
 
- کجا می رفتند ؟
 
- فکر کنم بردش مغازه خیاطی حتما می خواد براش لباس عروس بدوزه خوشبحالش تو که خیاطی بلد نیستی که لااقل درز شکافته شده شورتِ تو بدوزی اما شاید بتونی اندازه دور سینه یا باسن منو بگیری !! غش غش خندید بعد ادامه داد حالا پسر یه رازی که هیشکی نمی دونه فقط من می دونم و یه بار هم صداشو در نیاوردم، حرف الان که نیست حرف چند ساله خانومم میگه هر وقت میرفت مغازه بهمن می بینه زهرا هم اونجا ست، خب حالا هم خدا را شکر بالاخره سر وسامون گرفتند
 
مث گوشتی شدم که تو چرخ گوشت له شده باشه... بعد از مدتی شنیدم بهمن با زهرا عروسی کرد منم به بهانه ای بعد از چهار سال برگشتم به زمین کشاورزی پدریم چون برام زور داشت برم خونه آقا سید ودیگه بهمن رو اونجا نبینم کاشکی از اول هم نمی رفتم شهرهمین جا بودم فکر کنم اقا سید دعا کرد برای من نه برای پسرش ...

برچسب: جملات,داستان,های,کوتاه,زیبا,سرگرم,کننده,واقعی,اشعار,عاشقانه,تنهایی,واقع,گرایانه,براساس,سرگذشت, نویسنده: ادمین تاريخ: سه شنبه 29 مرداد 1392 ساعت: 1:38

 

 
 
نفس که مي کشم ، با من نفس مي کشد .قدم که برمي دارم، قدم برمي دارد.اما وقتی که می خوابم ، بيدار می ماند تا خوابهايم را تماشا کند.
نفس که مي کشم ، با من نفس مي کشد .قدم که برمي دارم، قدم برمي دارد.اما وقتی که می خوابم ، بيدار می ماند تا خوابهايم را تماشا کند.... 
 
او مسئول آن است که خوابهايم را تعبير کند.او فرشته من است، همان موکل مهربان.اشک هايم را قطره قطره می نويسد.دعاهايم را يادداشت می کند. آرزوهايم را اندازه می گيرد و هر شب مساحت قلبم را حساب مي کند و وقتی که مي بيند دلتنگم ، پا در ميانی مي کند و کمی نور از خدا مي گيرد و در دلم مي ريزد،تا دلم کوچک و مچاله نشود.
به فرشته ام ميگويم:از اينجا تا آرزوهای من چقدر راه است؟من کی به ته رويلهايم ميرسم؟ميگويم:من از قضا و قدر واهمه دارم.من از تقدير ميترسم.از سرنوشتی که خدا برايم نوشته است.من فصل آينده را بلد نيستم.از صفحه های فردا بيخبرم.ميگويم:کاش قلم دست خودم بود....کاش خودم مينوشتم.....
فرشته ام به قلم سوگند مي خورد و آن را به من مي دهد و مي گويد:بنويس.هر چه را که مي خواهی... بنويس که دعاهايت همان سرنوشت توست.تقدير همان است که خودت پيشتر نوشته ای...
شب است و از هزار شب بهتر است.فرشته ها پايين آمده اند و تا پگاه درود است و سلام.قلم در دست من است و مي نويسم.مي دانم که تا پيش از طلوع آفتاب تقديرم را خدا به فرشته ها خواهد گفت

برچسب: جملات,داستان,های,کوتاه,زیبا,سرگرم,کننده,واقعی,اشعار,عاشقانه,تنهایی,واقع,گرایانه,براساس,سرگذشت, نویسنده: ادمین تاريخ: سه شنبه 29 مرداد 1392 ساعت: 1:37

 

 
امروز یه آقایی اومد از من پرسید که : چند برگ از دسته چکم به بانک رسیده ؟ منم نگاه کردم گفتم هر ۱۰ تاش رسیده.گفت :نه دسته چک اولم رو نمی گم، این جدیده ، از این ۲۵ برگی چند تا اومده؟ گفتم ؛مگه دسته چک جدید گرفتین ؟ و سریع دوباره سیستم رو چک کردم سیستم فقط یه دسته چک ۱۰ برگی نشون می داد ، مشتری هم با اطمینان گفت :بله همین ۱۵-۱۰ روز پیش دسته چک جدید گرفتم، حسابی گیج شده بودم و مونده بودم چی جوابشو بدم که انگار خودش منصرف شد که گفت :نه از این دسته چک تا یک هفته دیگه چکی نمیاد ،بعد هم خداحافظی کردو رفت ، کاملا از سیستم خارج شدم بعد دوباره وارد شدم و دوباره حسابشو چک کردم ولی باز هم اثری از دسته چک جدید نبود با خودم گفتم شاید سیستمم بد هنگ کرده شماره حساب و دادم همکارم اونم چک کرداما اثری نبود ، دفتر تحویل دسته چک رو چک کردم دیدم ۱۹ شهریور از ما دسته چک گرفته ، با سریالی که توی دفتر تحویل دسته چک بود هم چکی پاس نمی شد ،این شد که فکر کردم شاید دسته چک یک نفر دیگه رو اشتباهی به این آفا تحویل دادیم تو همین بحثها و بررسی کم وکیف علل و عوامل احتمالی بروز این مشکل بودیم که دیدیم مشتری فوق الذکر دم دره! یکی از همکارا جلدی خودشو بهش رسوند که :"دسته چک جدیدت همراته ببینم ؟" مشتری هم گفت :" تو ماشینه الان میارم ". 
 
۱۰ دقیقه گذشت خبری نشد دوباره یکی دیگه از همکارا بهش زنگ زد که:" چی شدی؟" مشتری هم نگران شد که چه خبر شده و همکار ما شرح ماوقع رو گفت ، از اونور هم مشتریه محترم گفتن که اتفاقا من همون روز تحویل دسته چک دیدم فامیلیم درسته اما اسمم به جای "مجید " ، "محمد" چاپ شده بود ؟! آقا شک ما هم به یقین مبدل شد که دسته چک رو اشتباه تحویلش دادیم !!!! 
 
ـــ برادر چند برگشو خرج کردی ؟ 
 
ـــ ۱۰ شاید هم ۱۵ تا !
 
ـــ آقا آب دستته بذار زمین دسته چک و به ما برسون که خونه خراب شدیم رفت پی کارش!
 
۱۰ دقیقه دیگه هم گذشت خبری ازش نشد ، افتادیم تو هول و ولا که چرا قضیه رو بهش گفتیم نکنه تو این فاصله چند تا برگ دیگه م از دسته چک برداره !( مشتریه نسبتا جدیدی بود و شناخت کاملی ازش نداشتیم ) تو همین چه کنم چه کنم ها بودیم که بالاخره اومد ، بـــــــــــلــــه حدود ۱۲ تا برگش هم خرج شده بود ، ۳ - ۲ دقیقه که گذشت سرم یه ذره خلوت شد رفتم دیدم اسمش " محمد " چاپ شده اما درنهایت بهت و ناباوری شماره حساب روی دسته چک مال همین نامبرده " مجید " خان خودمونه !
 
خلاصه دردسرتون ندم بالاخره معلوم شد اون روز سیستم مشکل داشته با وجود اینکه سریال ثبت شده و دسته چک جاری طلایی چاپ شده بعدش به دلایل نامعلومی دوباره حذف شده ( دوباره سریال رو توی سیستم تعریف کردیم )وبه این ترتبب مشکل حل شد در ضمن اسمش هم همون "مجید " چاپ شده بود که به دلیل مشکل پرینتر نقطه های "مجید " چاپ نشده بود
 
از وبلاگ کارمند بانک سپه

برچسب: جملات,داستان,های,کوتاه,زیبا,سرگرم,کننده,واقعی,اشعار,عاشقانه,تنهایی,واقع,گرایانه,براساس,سرگذشت, نویسنده: ادمین تاريخ: سه شنبه 29 مرداد 1392 ساعت: 1:35

 وشته هاي يك كودك نفهم 

موضوع انشا: سال گذشته را چگونه گذرانديد؟ 
 
قلم بر قلب سفيد كاغذ مي گذارم و فشار مي دهم تا انشاء ام آغاز شود. سال گذشته
سال بسيار خوبي و پر بركتي مي باشد. سال گذشته پسر خاله ام زير تريلي ٌّ چرخ
رفت و له گشت و ما در مجلس ترحيمش شركت كرديم و خيلي ميوه و خرما و حلوا خورديم
و خيلي خوش گذشت. ما خيلي خاك بازي كرديم. من هر چي گشتم پسرخاله ام را پيدا
نكردم. در آن روز پدرم مرا با بيل زد، بدون بي دليل! من در پارسال خيلي درس
خواندم ولي نتوانستم قبول شوم و من را از مدرسه به بيرون پرت كردند. پدرم من را
به مكانيكي فرستاد تا كارکنم . من خيلي در كارهاي خانه به مادرم كمك مي
كنم. مادرم من را در سال گذشته خيلي دوست مي داشت و من را خيلي ماچ مي كند ولي
پدرم خيلي حسود است و من را لاي در آشپزحانه مي گذاشت. در سال گذشته شوهر
خواهرم و خواهرم خيلي از هم طلاق گرفتند و خواهرم بسيار حامله است و پدرم مي
گويد يا پسر است يا دوقلو، ولي من چيزي نمي گويم . در سال گذشته ما به مسافرت
رفتيم و با قطار رفتيم. من در كوپه بسيار پدرم را عصباني كردم و او براي تنبيه
من را روي تخت خواباند و تخت را محكم بست و من تا صبح همان گونه خوابيدم! پدرم
در سال گذشته خيلي سيگار مي كشد و مادرم خيلي ناراحت است و هي به من ميگويد:
كپي اوغلي، ولي من نمي دانم چرا وقتي مادرم به من فحش مي دهد، پدرم
عصباني مي شود! در سال گذشته ما به عيد ديدني رفتيم و من حدودا خيلي
عيدي جمع كرده ام، ولي پدرم همه آن ها را از من گرفت و آنتن ماهواره اي خريد كه
بسيار بد آموزي دارد و من نگاه نمي كنم و پدرم از صبح تا شب شوهاي بي ناموسي
نگاه مي كند و بشكن مي زند. پدرم در سال گذشته رژيم گرفته است و هر شب با دوست
هايش آب و ماست و خيار مي خورند و مي خندند، گاهي وقتا هم آب با چيپس و ماست
موسير 
..... من خيلي سال گذشته را دوست دارم و اين بود انشاي من

برچسب: جملات,داستان,های,کوتاه,زیبا,سرگرم,کننده,واقعی,اشعار,عاشقانه,تنهایی,واقع,گرایانه,براساس,سرگذشت, نویسنده: ادمین تاريخ: سه شنبه 29 مرداد 1392 ساعت: 1:34

 

 
.
شخصی نزد همسایه اش رفت و گفت:
“گوش کن، می خواهم چیزی برایت تعریف کنم. دوستی به تازگی در مورد تو می گفت…”
 
همسایه حرف او را قطع کرد و گفت:
“قبل از اینکه تعریف کنی، بگو آیا حرفت را از میان سه صافی گذرانده ای یا نه؟”
 
گفت: “کدام سه صافی؟”
 
- اول از میان صافی واقعیت. آیا مطمئنی چیزی که تعریف می کنی واقعیت دارد؟
 
گفت: “نه… من فقط آن را شنیده ام. شخصی آن را برایم تعریف کرده است.”
 
سری تکان داد و گفت:
“پس حتما آن را از میان صافی دوم یعنی خوشحالی گذرانده ای. یعنی چیزی را که می خواهی تعریف کنی، حتی اگر واقعیت نداشته باشد، باعث خوشحالی ام می شود.”
 
گفت: “دوست عزیز، فکر نکنم تو را خوشحال کند.”
 
بسیار خوب، پس اگر مرا خوشحال نمی کند، حتما از صافی سوم، یعنی فایده، رد شده است. آیا چیزی که می خواهی تعریف کنی، برایم مفید است و به دردم می خورد؟
 
نه، به هیچ وجه!
 
همسایه گفت: “پس اگر این حرف، نه واقعیت دارد، نه خوشحال کننده است و نه مفید، آن را پیش خود نگهدار و سعی کن خودت هم زود فراموشش کنی

برچسب: جملات,داستان,های,کوتاه,زیبا,سرگرم,کننده,واقعی,اشعار,عاشقانه,تنهایی,واقع,گرایانه,براساس,سرگذشت, نویسنده: ادمین تاريخ: سه شنبه 29 مرداد 1392 ساعت: 1:34

 

 
اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است. دستشو گرفتم و گفتم: “باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم.” اون هم آروم نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم. اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم، انگار دهنم باز نمی شد. هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود، باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم. بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم، از من پرسید چرا؟! اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج می شد فریاد می زد: “تو مرد نیستی…”
اون شب دیگه هیچ صحبتی نکردیم و اون دایم گریه می کرد و مثل باران اشک می ریخت. می دونستم که می خواست بدونه که چه بلایی بر سر عشق مون اومده و چرا؟ اما به سختی می تونستم جواب قانع کننده ای براش پیدا کنم. چرا که من دلباخته یک دختر جوان به اسم “دوی” شده بودم و دیگه نسبت به همسرم احساسی نداشتم. من و اون مدت ها بود که با هم غریبه شده بودیم من فقط نسبت به اون احساس ترحم می کردم. بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت نامه طلاق رو گرفتم. خونه، ۳۰ درصد شرکت و ماشین رو به اون دادم. اما اون یک نگاه به برگه ها کرد و بعد همه رو پاره کرد.
زنی که بیش از ۱۰ سال باهاش زندگی کرده بودم تبدیل به یک غریبه شده بود و من واقعا متاسف بودم و می دونستم که اون ۱۰ سال از عمرش رو برای من تلف کرده و تمام انرژی و جوانی اش رو صرف من و زندگی با من کرده، اما دیگه خیلی دیر شده بود و من عاشق شده بودم. بالاخره اون با صدای بلند شروع به گریه کرد، چیزی که انتظارش رو داشتم. به نظر من این گریه یک تخلیه هیجانی بود. بالاخره مسئله طلاق کم کم داشت براش جا می افتاد.
فردای اون روز خیلی دیر به خونه اومدم و دیدم که یک نامه روی میز گذاشته! به اون توجهی نکردم و رفتم توی رختخواب و به خواب عمیقی فرو رفتم. وقتی بیدار شدم دیدم اون نامه هنوز هم همون جاست. وقتی اون رو خوندم دیدم شرایط طلاق رو نوشته. اون هیچ چیز از من نمی خواست به جز اینکه در این مدت یک ماه که از طلاق ما باقی مونده بهش توجه کنم. اون درخواست کرده بود که در این مدت یک ماه تا جایی که ممکنه هر دومون به صورت عادی کنار هم زندگی کنیم. دلیلش هم ساده و قابل قبول بود: پسرمون در ماه آینده امتحان مهمی داشت و همسرم نمی خواست که جدایی ما پسرمون رو دچار مشکل بکنه! این مسئله برای من قابل قبول بود. اما اون یک درخواست دیگه هم داشت: از من خواسته بود که بیاد بیارم که روز عروسی مون من اون رو روی دست هام گرفته بودم و به خانه آوردم و درخواست کرده بود که در یک ماه باقی مونده از زندگی مشترکمون هر روز صبح اون رو از اتاق خواب تا دم در به همون صورت روی دست هام بگیرم و راه ببرم!
خیلی درخواست عجیبی بود. با خودم فکر کردم حتما داره دیوانه می شه. اما برای این که آخرین درخواستش رو رد نکرده باشم موافقت کردم. وقتی این درخواست عجیب و غریب رو برای “دوی” تعریف کردم اون با صدای بلند خندید گفت: “به هر حال باید با مسئله طلاق روبرو می شد، مهم نیست داره چه حقه ای به کار می بره.”
مدت ها بود که من و همسرم هیچ تماسی با هم نداشتیم تا روزی که طبق شرایط طلاق که همسرم تعیین کرده بود من اون رو بلند کردم و در میان دست هام گرفتم. هر دومون مثل آدم های دست و پاچلفتی رفتار می کردیم و معذب بودیم. پسرمون پشت ما راه می رفت و دست می زد و می گفت: “بابا مامان رو تو بغل گرفته راه می بره.” جملات پسرم دردی رو در وجودم زنده می کرد، از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و از اون جا تا در ورودی حدود ۱۰ متر مسافت رو طی کردیم. اون چشم هاشو بست و به آرومی گفت: “راجع به طلاق تا روز آخر به پسرمون هیچی نگو!” نمی دونم یک دفعه چرا این قدر دلم گرفت و احساس غم کردم. بالاخره دم در اون رو زمین گذاشتم. رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل کارش رفت. من هم تنها سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم. روز دوم هر دومون کمی راحت تر شده بودیم، می تونستم بوی عطرشو استشمام کنم. عطری که مدت ها بود از یادم رفته بود.
با خودم فکر کردم من مدتهاست که به همسرم به حد کافی توجه نکرده بودم. انگار سال هاست که ندیدمش، من از اون مراقبت نکرده بودم. متوجه شدم که آثار گذر زمان بر چهره اش نشسته، چند تا چروک کوچک گوشه چشماش نشسته بود. لابلای موهاش چند تا تار خاکستری ظاهر شده بود! برای لحظه ای با خودم فکر کردم: “خدایا من با او چه کار کردم؟!” روز چهارم وقتی اون رو روی دست هام گرفتم حس نزدیکی و صمیمیت رو دوباره احساس کردم. این زن، زنی بود که ۱۰ سال از عمر و زندگی اش رو با من سهیم شده بود. روز پنجم و ششم احساس کردم، صیمیت داره بیشتر و بیشتر می شه، انگار دوباره این حس زنده شده و دوباره داره شاخ و برگ می گیره. من راجع به این موضوع به “دوی” هیچی نگفتم. هر روز که می گذشت برام آسون تر و راحت تر می شد که همسرم رو روی دست هام حمل کنم و راه ببرم. با خودم گفتم حتما عضله هام قوی تر شده. همسرم هر روز با دقت لباسش رو انتخاب می کرد.
یک روز در حالی که چند دست لباس رو در دست گرفته بود احساس کرد که هیچ کدوم مناسب و اندازه نیستند. با صدای آروم گفت: “لباس هام همگی گشاد شدند.” و من ناگهان متوجه شدم که اون توی این مدت چه قدر لاغر و نحیف شده و به همین خاطر بود که من اون رو راحت حمل می کرد. انگار وجودش داشت ذره ذره آب می شد. گویی ضربه ای به من وارد شد، ضربه ای که تا عمق وجودم رو لرزوند. توی این مدت کوتاه اون چقدر درد و رنج رو تحمل کرده بود. انگار جسم و قلبش ذره ذره آب می شد. ناخوداگاه بلند شدم و سرش رو نوازش کردم. پسرم این منظره که پدرش، مادرش رو در آغوش بگیره و راه ببره تبدیل به یک جزء شیرین زندگی اش شده بود. همسرم به پسرم اشاره کرد که بیاد جلو و به نرمی و با تمام احساس اون رو در آغوش فشرد. من روم رو برگردوندم، ترسیدم نکنه که در روزهای آخر تصمیمم رو عوض کنم. بعد اون رو در آغوش گرفتم و حرکت کردم.
همون مسیر هر روز، از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و در ورودی. دست های اون دور گردن من حلقه شده بود و من به نرمی اون رو حمل می کردم، درست مثل اولین روز ازدواج مون. روز آخر وقتی اون رو در آغوش گرفتم به سختی می تونستم قدم های آخر رو بردارم. انگار ته دلم یک چیزی می گفت: “ای کاش این مسیر هیچ وقت تموم نمی شد.” پسرمون رفته بود مدرسه، من در حالی که همسرم در آغوشم بود با خودم گفتم: “من در تمام این سال ها هیچ وقت به فقدان صمیمیت و نزدیکی در زندگی مون توجه نکرده بودم!”
اون روز به سرعت به طرف محل کارم رانندگی کردم، وقتی رسیدم بدون این که در ماشین رو قفل کنم ماشین رو رها کردم. نمی خواستم حتی یک لحظه در تصمیمی که گرفتم، تردید کنم. “دوی” در رو باز کرد و من بهش گفتم که متاسفم، من نمی خوام از همسرم جدا بشم! اون حیرت زده به من نگاه می کرد، به پیشانیم دست زد و گفت: “ببینم فکر نمی کنی تب داشته باشی؟” من دستشو کنار زدم و گفتم: “نه! متاسفم، من جدایی رو نمی خوام. این منم که نمی خوام از همسرم جدا بشم. به هیچ وجه نمی خوام اون رو از دست بدم. زندگی مشترک من خسته کننده شده بود، چون نه من و نه اون تا یک ماه گذشته هیچ کدوم ارزش جزییات و نکات ظریف رو در زندگی مشترکمون نمی دونستیم. زندگی مشترکمون خسته کننده شده بود نه به خاطر این که عاشق هم نبودیم بلکه به این خاطر که اون رو از یاد برده بودیم. من حالا متوجه شدم که از همون روز اول ازدواج مون که همسرم رو در آغوش گرفتم و پا به خانه گذاشتم موظفم که تا لحظه مرگ همون طور اون رو در آغوش حمایت خودم داشته باشم.” “دوی” انگار تازه از خواب بیدار شده باشه در حالی که فریاد می زد در رو محکم کوبید و رفت.
من از پله ها پایین اومدم سوار ماشین شدم و به گل فروشی رفتم. یک سبد گل زیبا و معطر برای همسرم سفارش دادم. دختر گل فروش پرسید: “چه متنی روی سبد گل تون می نویسید؟” و من درحالی که لبخند می زدم نوشتم: “از امروز صبح، تو رو در آغوش مهرم می گیرم و حمل می کنم، تو رو با پاهای عشق راه می برم، تا زمانی که مرگ، ما دو نفر رو از هم جدا کنه و امیدوارم که فقط مرگ مارو از هم جدا کنه…”
((زندگی مشترک من خسته کننده شده بود، چون نه من و نه اون تا یک ماه گذشته هیچ کدوم ارزش جزییات و نکات ظریف رو در زندگی مشترکمون نمی دونستیم. زندگی مشترکمون خسته کننده شده بود نه به خاطر این که عاشق هم نبودیم بلکه به این خاطر که اون رو از یاد برده بودیم. من حالا متوجه شدم که از همون روز اول ازدواج مون که همسرم رو در آغوش گرفتم و پا به خانه گذاشتم موظفم که تا لحظه مرگ همون طور اون رو در آغوش حمایت خودم داشته باشم.))
 
به درکنارهم بودن عادت نكنید بلكه با عشق زندگی كنید
این شما هستید که باید باعث تداوم زندگی تون بشید…

برچسب: جملات,داستان,های,کوتاه,زیبا,سرگرم,کننده,واقعی,اشعار,عاشقانه,تنهایی,واقع,گرایانه,براساس,سرگذشت, نویسنده: ادمین تاريخ: سه شنبه 29 مرداد 1392 ساعت: 1:32

 

 
امروز سر چهار راه کـتـک بـدی از یـک دختـر بچـه ی هفـت سـالـه خـوردم !
 
دل به دلم بدین تا براتون تعریف کنم پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف می زدم و برای طرفم شاخ و شونه می کشیدم که نابودت می کنم ! به زمین و زمان می کوبمت تا بفهمی با کی در افتادی! زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا می کشی و… خلاصه فریاد می زدم.
 
یه دختر بچه یه دسته گل دستش بود و چون قدش به پنجره ی ماشین نمی رسید هی می پرید بالا و می گفت آقا گل ! آقا این گل رو بگیرید… منم در کمال قدرت و صلابت و در عین حال عصبانیت داشتم داد می زدم و هی هیچی نمی گفتم به این بچه ی مزاحم! اما دخترک سمج اینقد بالا پایین پرید که دیگه کاسه ی صبرم لبریز شد و سرمو آوردم از پنجره بیرون و با فریاد گفتم: “بچه برو پی کارت ! من گـــل نمی خـــرم ! چرا اینقد پر رویی! شماها کی می خواین یاد بگیرین مزاحم دیگران نشین و…”
 
دخترک ترسید… کمی عقب رفت ! رنگش پریده بود! وقتی چشماشو دیدم ناخودآگاه ساکت شدم ! نفهمیدم چرا یک دفعه زبونم بند اومد! البته جواب این سوالو چند ثانیه بعد فهمیدم! ساکت که شدم و دست از قدرت نمایی که برداشتم ، اومد جلو و با ترس گفت : “آقا! من گل نمی فروشم! آدامس می فروشم! دوستم که اونور خیابونه گل می فروشه! این گل رو برای شما ازش گرفتم که اینقد ناراحت نباشین! اگه عصبانی بشین قلبتون درد می گیره و مثل بابای من می برنتون بیمارستان، دخترتون گناه داره…”
 
دیگه نمی شنیدم! خدایا! چه کردی با من! این فرشته چی میگه؟ حالا علت سکوت ناگهانیمو فهمیده بودم! کشیده ای که دخترک با نگاه مهربونش بهم زده بود، توان بیان رو ازم گرفته بود! و حالا با حرفاش داشت خورده های غرور بی ارزشمو زیر پاهاش له می کرد! یه صدایی در درونم ملتمسانه می گفت: “رحم کن کوچولو! آدم از همه ی قدرتش که برای زدن یک نفر استفاده نمی کنه!” اما دریغ از توان و نای سخن گفتن! تا اومدم چیزی بگم ، فرشته ی کوچولو ، بی ادعا و سبکبال ازم دور شد! حتی بهم آدامس هم نفروخت! هنوز رد سیلی پر قدرتی که بهم زد روی قلبمه ! چه قدرتمند بود!

برچسب: جملات,داستان,های,کوتاه,زیبا,سرگرم,کننده,واقعی,اشعار,عاشقانه,تنهایی,واقع,گرایانه,براساس,سرگذشت, نویسنده: ادمین تاريخ: سه شنبه 29 مرداد 1392 ساعت: 1:31

 

 
یک روز گرم تابستان ، پسر کوچکی با عجله لباسهایش را در آورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت.
مادرش از پنجره نگاهش می کرد و از شادی کودکش لذت میبرد. مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی پسرش شنا می کرد.
وحشتزده به سمت دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد . پسر سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود.
تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد، مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت می کشید ولی عشق مادر...
 
آنقدر زیاد بود که نمی گذاشت پسر در کام تمساح رها شود.
 
کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود ، صدای فریاد مادر را شنید، به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را فراری داد.
 
پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودی پیدا کند. پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود.
 
خبرنگاری که با کودک مصاحبه می کرد از او خواست تا جای زخمهایش را به او نشان دهد. 
پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخمها را نشان داد ،سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت:
 
این زخمها را دوست دارم ، اینها خراشهای عشق مادرم هستند

برچسب: جملات,داستان,های,کوتاه,زیبا,سرگرم,کننده,واقعی,اشعار,عاشقانه,تنهایی,واقع,گرایانه,براساس,سرگذشت, نویسنده: ادمین تاريخ: سه شنبه 29 مرداد 1392 ساعت: 1:30

 

 
مادر خسته از خرید برگشت و به زحمت زنبیل سنگین را در داخل خانه آورد.
 
پسر بزرگش که منتظر بود، جلو دوید و گفت:
“مامان، مامان! وقتی من در حیاط بازی می کردم و بابا داشت با تلفن صحبت می کرد، تام با ماژیک روی دیوارِ اتاقی که شما تازه رنگش کردید، نقاشی کرد!”
 
مادر عصبانی به اتاق تامی کوچلو رفت.
 
تامی از ترس زیر تخت قایم شده بود، مادر فریاد زد:
“توپسر خیلی بدی هستی” و تمام ماژیک هایش را در سطل آشغال ریخت. تامی از قصه گریه کرد.
 
ده دقیقه بعد وقتی مادر وارد اتاق پذیرایی شد، قلبش گرفت. تامی روی دیوار با ماژیک قرمز یک قلب بزرگ کشیده بود و داخلش نوشته بود:
“مادر دوستت دارم!”
 
مادر درحالیی که اشک می ریخت به آشپز خانه برگشت و یک قالب خالی آورد و آن را دور قلب آویزان کرد.
 
تابلوی قلب قرمز هنوز هم در اتاق پذیرایی بر دیوار است

برچسب: جملات,داستان,های,کوتاه,زیبا,سرگرم,کننده,واقعی,اشعار,عاشقانه,تنهایی,واقع,گرایانه,براساس,سرگذشت, نویسنده: ادمین تاريخ: سه شنبه 29 مرداد 1392 ساعت: 1:29

 

 
دختر كوچكی هر روز پیاده به مدرسه می رفت و بر می گشت. با اینكه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود، دختر بچه طبق معمولِ همیشه، پیاده به سوی مدرسه راه افتاد.
 
بعد از ظهر كه شد، هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شدیدی درگرفت. مادر كودک كه نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد یا اینكه رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد. تصمیم گرفت كه با اتومبیل به دنبال دخترش برود. با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی كه آسمان را مانند خنجری درید، با عجله سوار ماشینش شده و به طرف مدرسه دخترش حركت كرد.
 
اواسط راه، ناگهان چشمش به دخترش افتاد كه مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حركت بود، ولی با هر برقی كه در آسمان زده می شد، او می ایستاد، به آسمان نگاه می كرد و لبخند می زد و این كار با هر دفعه رعد و برق تكرار می شد.
 
زمانی كه مادر اتومبیل خود را به كنار دخترک رساند، شیشه پنجره را پایین كشید و از او پرسید: “چكار می كنی؟ چرا همین طور بین راه می ایستی؟”
 
دخترک پاسخ داد: “من سعی می كنم صورتم قشنگ به نظر بیاید، چون خداوند دارد مرتب از من عكس می گیرد.”
 
لبخنـــد زیباترین هدیه خداوند اسـت

برچسب: جملات,داستان,های,کوتاه,زیبا,سرگرم,کننده,واقعی,اشعار,عاشقانه,تنهایی,واقع,گرایانه,براساس,سرگذشت, نویسنده: ادمین تاريخ: سه شنبه 29 مرداد 1392 ساعت: 1:28

 

 
ته پیاز و رنده رو پرت کردم توی سینک، اشک از چشم و چارم جاری بود. در یخچال رو باز کردم و تخم مرغ رو شکستم روی گوشت، روغن رو ریختم توی ماهیتابه و اولین کتلت رو کف دستم پهن کردم و خوابوندم کف ش، برای خودش جلز جلز خفیفی کرد که زنگ در را زدند.
 
پدرم بود. بازم نون تازه آورده بود. نه من و نه اصغر، حس و حال صف نونوایی نداشتیم. می گفت نون خوب خیلی مهمه! من که بازنشسته ام، کاری ندارم، هر وقت برای خودمون گرفتم برای شما هم می گیرم. در می زد و نون رو همون دم در می داد و می رفت. هیچ وقت هم بالا نمی اومد، هیچ وقت…
 
دستم چرب بود، اصغر در را باز کرد و دوید توی راه پله. پدرم را خیلی دوست داشت. کلا پدرم از اون جور آدم هاست که بیشتر آدم ها دوستش دارند، این البته زیاد شامل مادرم نمی شود. صدای اصغر از توی راه پله می اومد که به اصرار تعارف می کرد و پدر و مادرم را برای شام دعوت می کرد بالا. برای یک لحظه خشکم زد. ما خانواده ی سرد و نچسبی هستیم. روی هم رو نمی بوسیم، بغل نمی کنیم، قربون صدقه هم نمیریم و از همه مهم تر سرزده و بدون دعوت جایی نمیریم. خانواده ی اصغر اینجوری نبود، در می زدند و می آمدند تو، روزی هفده بار با هم تلفنی حرف می زدند؛ قربون صدقه هم می رفتند و قبیله ای بودند. برای همین هم اصغر نمی فهمید که کاری که داشت می کرد مغایر اصول تربیتی من بود و هی اصرار می کرد، اصرار می کرد.
 
آخر سر در باز شد و پدر و مادرم وارد شدند. من اصلا خوشحال نشدم. خونه نامرتب بود؛ خسته بودم. تازه از سر کار برگشته بودم، توی یخچال میوه نداشتیم. چیزهایی که الان وقتی فکرش را می کنم خنده دار به نظر میاد اما اون روز لعنتی خیلی مهم به نظر می رسید… اصغر توی آشپزخونه اومد تا برای مهمان ها چای بریزد و اخم های درهم رفته ی من رو دید. پرسیدم برای چی این قدر اصرار کردی؟ گفت خوب دیدم کتلت داریم گفتم با هم بخوریم. گفتم ولی من این کتلت ها رو برای فردا هم درست می کردم. گفت حالا مگه چی شده؟
 
گفتم چیزی نیست، اما… در یخچال رو باز کردم و چند تا گوجه فرنگی رو با عصبانیت بیرون آوردم و زیر آب گرفتم. پدرم سرش رو توی آشپزخونه کرد و گفت دختر جون، ببخشید که مزاحمت شدیم. می خوای نون ها رو برات ببرم؟ تازه یادم افتاد که حتی بهشون سلام هم نکرده بودم. تمام شب عین دو تا جوجه کوچولو روی مبل کز کرده بودند. وقتی شام آماده شد پدرم یک کتلت بیشتر بر نداشت. مادرم به بهانه ی گیاه خواری چند قاشق سالاد کنار بشقابش ریخت و بازی بازی کرد. خورده و نخورده خداحافظی کردند و رفتند و این داستان فراموش شد و پانزده سال گذشت.
 
چند روز پیش برای خودم کتلت درست می کردم که فکرش مثل برق ازسرم گذشت: نکنه وقتی با اصغر حرف می زدم پدرم صحبت های ما را شنیده بود؟ نکنه برای همین شام نخورد؟ از تصورش مهره های پشتم تیر می کشد و دردی مثل دشنه در دلم می نشیند. راستی چرا هیچ وقت برای اون نون سنگک ها ازش تشکر نکردم؟ آخرین کتلت رو از روی ماهیتابه بر می دارم. یک قطره روغن می چکد توی ظرف
و جلز محزونی می کند. واقعا چهار تا کتلت چه اهمیتی داشت؟ حقیقت مثل یک تکه آجر توی صورتم می خورد: “من آدم زمختی هستم.” زمختی یعنی ندانستن قدر لحظه ها، یعنی نفهمیدن اهمیت چیزها، یعنی توجه به جزییات احمقانه و ندیدن مهم ترین ها. حالا دیگه چه اهمیتی داشت این سر دنیا وسط آشپزخانه ی خالی چنگال به دست کنار ماهیتابه ای که بوی کتلت می داد آه بکشم. آخ. لعنتی، چقدر دلم تنگ شده براشون؛ فقط… فقط اگر الان پدر و مادرم از در تو می آمدند، دیگه چه اهمیتی داشت خونه تمیز بود یا نه… میوه داشتیم یا نه… همه چیز کافی بود: من بودم و بوی عطر روسری مادرم، دست پدرم و نون سنگک…
 
پدرم راست می گفت. نون خوب خیلی مهمه. من این روزها هر قدر بخوام می تونم کتلت درست کنم، اما کسی زنگ این در را نخواهد زد، کسی که توی دست هاش نون سنگک گرم و تازه و بی منتی بود که بوی مهربونی می داد. اما دیگه چه اهمیتی دارد؟ چیزهایی هست که وقتی از دستش دادی اهمیتش را می فهمی

برچسب: جملات,داستان,های,کوتاه,زیبا,سرگرم,کننده,واقعی,اشعار,عاشقانه,تنهایی,واقع,گرایانه,براساس,سرگذشت, نویسنده: ادمین تاريخ: سه شنبه 29 مرداد 1392 ساعت: 1:26

 

 
دختر هیچ خواستگاری نداشت. او هر روز از پنچره چشم به راه کسی بود.
روزها یکی یکی می آمدند، اما کسی با آن ها نبود.
روزها هفته می شدند و دسته جمعی می آمدند اما کسی همراهشان نمی آمد.
روزها با دوستان و با بستگانشان، با قوم و با قبیله هایشان، ماه و سال می شدند و می آمدند
اما کسی را با خود نمی آوردند.
دختران دیگر اما غمزه، دختران دیگر خنده های پوشیده، دختران نازو دلشوره،
دختران حلقه، دختران آیینه و شمعدان، دختران رقصان، دختران پای کوبان،
دختران زنان شدند، و زنان مادران،
و مادران اندوه گزاران…
 
دختر اما باز، هیچ خواستگاری نداشت و همچنان از پنچره تماشا می کرد. سرانجام اما دختر روزی خواستگارش را شناخت. خواستگارش همان درخت بود که روزها و ماه ها و سال ها رو به روی خانه دختر، خاطرخواه ایستاده بود.
خواستگار دختر درخت بود.
درخت گفت: “آیا این همه انتظارم را پاسخ می دهی. آیا مرا به همسری می پذیری؟”
دختر می خواست بگوید که با اجازه بزرگترها… اما هرچه چشم گردانید، بزرگتر از آسمان ندید.
 
آسمان لبخندی زد که خورشید شد و دختر گفت: “آری”
 
و درخت هزار سکه برگ طلایی به پای دختر ریخت. دختر مهریه اش را به عابران بخشید.
دختر گفت: “من اما جهیزیه ای ندارم که با خود بیاورم.”
درخت گفت: “تو دو چشم تماشا داری که همین بس است.”
درخت گفت: “می دانی بانو! من سواد ندارم.”
دختر گفت: “هر برگت یک کتاب است می خواهم ورق ورق پیش تو خواندن بیاموزم.”
دختر گفت: “خبر داری که من عاشق رهایی ام. می ترسم از مردی که دست و پایم را بند کند؟”
درخت گفت: “من دلباخته پرندگی ام. زنی که پرنده نباشد زن نیست.”
درخت گفت: “چیزی نمی پرسی از خاک و از زادگاهم از خون و از خویشاوندانم؟”
دختر گفت: “پرسیدن نمی خواهد پیداست با اصل و با نسبی، بلندایت می گوید که چقدر ریشه داری.”
دختر گفت: “خلوتم برکه ی کوچکی ست گرداگردم، نکند تو آن شوهری که برکه ام را بیاشوبی؟”
درخت گفت: “حریمت را به فاصله پاس می دارم ریشه هایمان در هم، شاخه هایمان اما جداست.”
درخت گفت: “نه پدری نه مادری. من کس و کاری ندارم.”
دختر گفت: “عمری است ولی که روی پای خود ایستاده ای. تو آن مردی که جز به خودت به هیچ کس تکیه نکردی و این ستودنی است.”
درخت سر بر افراشت. سایه اش را بر سر دختر انداخت.
 
دختر خندید و گفت: “سایه ات از سرم کم مباد!”
 
و این گونه دختر به همسری درخت در آمد.
آبستنی اش را گل های باغچه فهمیدند. زیرا ویارش عطر گل تازه دمیده بود و به هفته ای فرزندشان به دنیا آمد. فرزندشان گنجشکی بود شاد و آوازخوان، که قلمدوش بابا می نشست.
درخت گفت: “بیا گنجشگان دیگر را هم به فرزندی بپذیریم.”
زن خوشحال شد و خانواده شان بزرگ و شاد شلوغ شد.
 
زن های محله غبطه می خوردند به شوهری که درخت بود.
 
زن ها می گفتند خوشا به حال زنی که شوهرش درخت است.
درخت دست و دلبازست، درخت دروغ نمی گوید.
درخت دشنام نمی دهد. درخت دنبال این و آن راه نمی افتد،
درخت……
 
از آن پس هر روز زنی از محله گم می شد، هر روز زنی از محله کم می شد.
زنی که در جستجوی جفتش به جنگل رفته بود.
 
و مردان سر به بیابان گذاشتند.
 
درخت و دختر و گنجشگانشان اما خوشبخت بودند

برچسب: جملات,داستان,های,کوتاه,زیبا,سرگرم,کننده,واقعی,اشعار,عاشقانه,تنهایی,واقع,گرایانه,براساس,سرگذشت, نویسنده: ادمین تاريخ: سه شنبه 29 مرداد 1392 ساعت: 1:25

 

 
خدای بزرگ، من از تو کمک خواستم…
.
.
.
.
.
.
.
 
غروب یک روز بارانی زنگ تلفن به صدا در آمد. زن گوشی را برداشت. آن طرفِ خط پرستارِ دخترش با ناراحتی خبر تب و لرز شدید دختر کوچکش را به او داد.
زن تلفن را قطع کرد و با عجله به سمت پارکینگ دوید، ماشین را روشن کرد و به نزدیک ترین داروخانه رفت تا داروهای دختر کوچکش را بگیرد.
 
وقتی از داروخانه بیرون آمد، متوجه شد به خاطر عجله ای که داشته کلید را داخل ماشین جا گذاشته است.
 
زن پریشان با تلفن همراهش با خانه تماس گرفت. پرستار به او گفت که حال دخترش هر لحظه بدتر می شود. او جریان کلید اتومبیل را برای پرستار گفت. پرستار به او گفت که سعی کند با سنجاق سر در اتوموبیل را باز کند.
 
زن سریع سنجاق سرش را باز کرد، نگاهی به در انداخت و با ناراحتی گفت: “ولی من که بلد نیستم از این استفاده کنم.”
 
هوا داشت تاریک می شد و باران شدت گرفته بود. زن با وجود نا امیدی زانو زد و گفت: “خدایا کمکم کن!”
 
در همین لحظه مردی ژولیده با لباس های کهنه به سویش آمد. زن یک لحظه با دیدن قیافه مرد ترسید و با خودش گفت: “خدای بزرگ، من از تو کمک خواستم آنوقت این مرد…!”
 
زبان زن از ترس بند آمده بود، مرد به او نزدیک شد و گفت: “خانم، مشکلی پیش آمده؟”
 
زن جواب داد: “بله، دخترم خیلی مریض است و من باید هرچه سریع تر به خانه برسم ولی کلید را داخل ماشین جا گذاشته ام و نمی توانم درش را باز کنم.”
 
مرد از او پرسید که آیا سنجاق سر همراه دارد؟ و زن فورا سنجاق سرش را به او داد و مرد در عرض چند ثانیه در اتومبیل را باز کرد!
 
زن بار دیگر زانو زد و با صدای بلند گفت: “خدایا متشکرم!”
 
سپس رو به مرد کرد و گفت: “آقا متشکرم، شما مرد شریفی هستید!”
 
مرد سرش را برگرداند و گفت: “نه خانم، من مرد شریفی نیستم. من یک دزد اتومبیل بودم و همین امروز از زندان آزاد شده ام!!!”
 
خدا برای کمک به زن یک دزد فرستاده بود، آن هم یک دزد حرفه ای!
 
زن آدرس شرکتش را به مرد داد و از او خواست که فردای آن روز حتما به دیدنش برود…
 
فردای آن روز وقتی مرد ژولیده وارد دفتر رئیس شرکت شد، فکرش را هم نمی کرد که روزی به عنوان راننده مخصوص در آن شرکت بزرگ استخدام شود

برچسب: جملات,داستان,های,کوتاه,زیبا,سرگرم,کننده,واقعی,اشعار,عاشقانه,تنهایی,واقع,گرایانه,براساس,سرگذشت, نویسنده: ادمین تاريخ: سه شنبه 29 مرداد 1392 ساعت: 1:24

 

 
"پرستش" ارسالی از هژیر جاهد، لطفا نظراتتون رو در مورد داستان نویسی این دوست عزیز بنویسید.
.
.
.
.
.
.
برای ِ کفترای ِ خیابون ِ ولیعصر محمود خدا بود، چون هر روز صبح ساعت ِ 9 دو کیلو و نیم گندم از تو گونی بر می داشت و روی ِ ترازو می ذاشت، با وسواس ِ خاصی وزن می کرد و جلوی مغازش روی زمین می ریخت، سالها بود که این کار رو می کرد و به این کار عادت کرده بود و از انجام دادنش لذت می برد. صبح ِ روز ِ پنجشنبه محمود فولکس استیشن ِ قدیمیش رو استارت زد که بره از بازار چند تا گونی گندم بخره، ساعت 9:30 شده بود و هنوز برنگشته بود، کفترا رو درخت ِ جلوی ِ مغازه نشسته بودن و چشم به راه ِ رسیدن ِ محمود بودن، یه عدشونم که بیشتر از بقیه جرات داشتن رفته بودن روی ِ سیم ِ برق و از دور منتظر ِ رسیدن ِ محمود بودن!
محمود اون روز از صبح، زیاد حال و روز ِ خوشی نداشت و تو سینش احساس ِ درد می کرد ولی با این حال مثل ِ هر روز از خونه بیرون اومده بود.
یه برچسب رو پلاک ِماشین چسبوند طوری که دوربین ِ محدوده ی ِ طرح طرافیک نتونست پلاک ِ ماشینش رو بخونه، بعدم گندما رو خرید و درست موقعی که از طرح ِ طرافیک اومد بیرون ماشینش به سمت ِ جوب ِ آب ِ خیابون ِ ولیعصر رفت و دو تا چرخ ِ جلوش افتاد تو جوب و سر ِ محمود محکم به فرمون خورد، مردم دور ِ ماشینش جمع شدن ولی کسی واسه بیرون آوردنش کاری نکرد، چون تلویزیون شب ِ قبل گفته بود که در هنگام صانحه به مصدوم دست نزنید تا اورژانس بیاد!!!
45 دقیقه گذشته بود که اورژانس رسید و علت ِ مرگ رو ایست ِ قلبی ِ قبل از تصادف اعلام کرد ...
ساعت 5 عصر بود و کفترا گشنه روی ِ درخت نشسته بودن، کفترای ِ روی ِ سیم ِ برق هم پریده بودن و اومده بودن تو پیاده روی ِ جلوی ِ مغازه نشسته بودن تا وقتی محمود دون می ریزه اول از همه گندمارو بخورن!
شب شد و کفترا گشنه برگشتن تو درخت ِ کاج ِ کوچه ی ِ بیست و یکم و غرغرکنان خوابیدن، فردا برگشتن جلوی ِ مغازه ی ِ محمود و وقتی ساعت از 9:30 گذشت و از محمود خبری نشد، هر کدوم دنبال ِ غذا یه جایی پر کشید، یکی سرش رو تو سطل ِ آشغال کرد و چند تا تکه نون پیدا کرد و از ترس بقیه همونجا قورت داد! چند تا که از بقیه باهوش تر بودن رفتن رو پشت ِ بوم دبستان ِ پسرانه نشستن و وقتی که بچه ها کلوچه می خوردن مثل ِ عقاب پشت ِ سرشون دونه های ِ کلوچه رو از رو زمین می قاپیدن!
خلاصه شب که بر گشتن به درخت ِ کاج ِ کوچه ی ِ بیست و یکم، هر کی با یه راهی خودش رو سیر کرده بود.
چند سال از این ماجرا گذشت
تو خیابون ِ ولیعصر کمتر کفترا رو می شد دید که با هم یه جا نشسته باشن و غذا بخورن، چون واسه پیدا کردن ِ غذا مجبور بودن همدیگه رو دور بزنن، از محمود و مغازش هم خبری نبود و بعد ِ مرگش بچه هاش اومده بودن و مغازش رو خراب کرده بودن و جاش یه ساختمون ِ تجاری اداری ساخته بودن.
واسه کفترای ِ خیابون ِ ولیعصر بعد از محمود دیگه خدا معنی نداشت، هر کی یه خرده نونی از دستش می افتاد یا یه تیکه پفک پرت می کرد یا در ِ کیسه زبالش رو گره نمی زد خدا بود ..

برچسب: جملات,داستان,های,کوتاه,زیبا,سرگرم,کننده,واقعی,اشعار,عاشقانه,تنهایی,واقع,گرایانه,براساس,سرگذشت, نویسنده: ادمین تاريخ: سه شنبه 29 مرداد 1392 ساعت: 1:23

 یک روز پدربزرگم برام یه کتاب دست نویس آورد، کتابی بسیار گرون قیمت و با ارزش. وقتی به من داد، تاکید کرد که این کتاب مال توئه مال خود خودته، و من از تعجب شاخ در آورده بودم که چرا باید چنین هدیه با ارزشی رو بی هیچ مناسبتی به من بده. من اون کتاب رو گرفتم و یه جایی پنهونش کردم!

 
چند روز بعدش به من گفت کتابت رو خوندی؟ گفتم نه، وقتی ازم پرسید چرا گفتم گذاشتم سر فرصت بخونمش، لبخندی زد و رفت.
 
همون روز عصر با یک کپی از روزنامه همون زمان که تنها نشریه بود برگشت اومد خونه ما و روزنامه رو گذاشت روی میز، من داشتم نگاهی بهش مینداختم که گفت این مال من نیست امانته باید ببرمش. به محض گفتن این حرف شروع کردم با اشتیاق تمام صفحه هاش رو ورق زدن و سعی میکردم از هر صفحه ای حداقل یک مطلب رو بخونم.
 
در آخرین لحظه که پدربزرگ می خواست از خونه بره بیرون تقریبا به زور اون روزنامه رو کشید از دستم بیرون و رفت. فقط چند روز طول کشید که اومد پیشم و گفت ازدواج مثل اون کتاب و عشق مثل اون روزنامه می مونه!
 
یک اطمینان برات درست می کنه که این زن یا مرد مال تو هستش مال خود خودت… اون موقع هست که فکر میکنی همیشه وقت دارم بهش محبت کنم، همیشه وقت هست که دلش رو به دست بیارم، همیشه وقت هست که اشتباهاتم رو جبران کنم، همیشه می تونم شام دعوتش کنم. اگر الان یادم رفت یک شاخه گل به عنوان هدیه بهش بدم، حتما در فرصت بعدی اینکارو می کنم. حتی اگر هر چقدر اون آدم با ارزش باشه مثل اون کتاب نفیس و قیمتی…
 
اما وقتی که این باور در تو نیست که این آدم مال منه، و هر لحظه فکر میکنی که خوب اینکه تعهدی نداره میتونه به راحتی دل بکنه و بره، مثل یه شیء با ارزش ازش نگهداری می کنی و همیشه ولع داری که تا جایی که ممکنه ازش لذت ببری، شاید فردا دیگه مال من نباشه… درست مثل اون روزنامه حتی اگر هم هیچ ارزش قیمتی نداشته باشه…
 
و اینطوره که آدم ها یه دفعه چشماشون رو باز میکنن میبینن که اون کسی رو که یه روز عاشقش بودن از دست دادن و دیگه مال اونها نیست…
 
و این تفاوت عشـق است با ازدواج

برچسب: جملات,داستان,های,کوتاه,زیبا,سرگرم,کننده,واقعی,اشعار,عاشقانه,تنهایی,واقع,گرایانه,براساس,سرگذشت, نویسنده: ادمین تاريخ: سه شنبه 29 مرداد 1392 ساعت: 1:21

 

 
"گره" ارسالی از Sadegh Shadmani ، لطفا نظراتتون رو در مورد داستان نویسی این دوست عزیز بنویسید.
.
.
.
.
.
از خواب بیدار شده اما چشمانش را نمی خواهد باز کند هنوز خسته است، صدایی جز صدای جیک جیک گنجشک ها شنیده نمی شود.
چای و نیمرویی اماده شده برایش اما اشتها ندارد.
کنترل تلویزیون تکه تکه روی فرش افتاده.
چای می ریزد.
بسرعت خودش را به تلویزیون می رساند تا با ضربه ای به دکمه ی تلویزیون ان را روشن کند،چنان سریع این کار را می کند و بر می گردد که انگار تلویزیون به او ضربه زده نه او به تلویزیون!
حوصله ندارد صبر کند چایش خنک شود،چای را داغ هورت می دهد،گلویش تا معده اش می سوزد.
دراز می کشد رو به روی تلویزیون پایش در هوا معلق می رقصند.
سکوت و تنهایی افسرده اش می کند اما دروغ شنیدن مکرر هم هر انسانی را افسرده خواهد کرد پس مثل هر صبح بعد از چند دقیقه تلویزیون را خاموش می کند.
سکوت هست، صدایی تکراری گنجشک ها هست اما فقط همین ها است!
از روی کمد تنها عروسکش را می خواهد بردارد،پلنگی صورتی با دست و پایی بلند که دیشب بهم گره خورده بودند بالای کمد بودند.
عروسکش را که می خواهد بردارد چشمش به تصویر پدر بزرگ و مادر بزرگش که هنوز میخکوب شده به دیوار هستند می افتد،هنوز می خندند!
می نشیند تا گره دست و پای عروسکش را باز کند،گره را باز می کند تا دوباره بندد.
می بندد و باز می کند.
در این تکرار گره ها است، دست عروسک را که زد به پایش که رسید کسی زنگ خانه را زد.
عروسکش را زمین گذاشت و مشتاقانه به طرف حیاط رفت تا که به در برسد.
از حیاط که می گذشت چشمش به مرغ عشق تنها در قفس افتاد انگار غذایش تمام شده.
به راه خود ادامه داد تا به در رسید.
انتظار شگفت انگیزی از پشت در نداشت اما حداقل انتظار بیشتری داشت.
در را که باز کرد زنی دید پسری کوچک برپشتش بود و چادری گره زده بر نیم تنه ی پایینش و شکمی برآمده.
 
زن گفت:خدا اجرت بدهد یک کمک بکن.
دست در جیبش کرد و با ارزش ترین چیزی که در جیبش یعنی یک اسکناس درشت به زن داد.
اما آن زن کرمی بزرگ در این بخشش ندید در واقع نگاهی به اسکناس نکرد و آن را به بچه ی بر پشتش داد.
نگاهی به کوچه انداخت و دید که باز کوچه پر از این ادمهاست و آن زن تنها نیست.
زن فقط سری تکان داد و رفت.
او هم چیزی نگفت و در را بست.
بر می گردد به حیاط روی چند کاشی کناره ی دیوار می نشیند.
حیاطی کوچک و با دیوارهای سیمانی بلند که تا نزدیک ظهر هم چندان افتابی برآن نمی زند.
حیاطی که روزی چند درختچه کوچک و یک درخت بزرگ داشت اما انقدر افتاب کمی به انها رسید که پژمردند و از ریشه قطع شدند.
چند کاشی در حیاط متفاوتند از بقیه با اینکه تلاش زیادی برای همگن کردنشان با بقیه کاشی ها شده اما حتی یک تازه وارد هم می تواند این تناقض ها را براحتی بفهمد.
چند دقیقه روی چند کاشی ای که روزگاری جای انها درختی بزرگ بوده می نشیند.
بلند می شود که به مرغ عشقش دانه بدهد.
مرغ عشقش در قفس در یک ارتفاعی به دیوار سیمانی میخکوب شده که دست هیچ گربه ای به آن نمی رسد.
پله را می آورد تا به مرغ عشقش دانه بدهد.
ظهر شده افتاب حداکثر نوری که می تواند به حیاط بتاباند را به حیاط تابانده،کمی دانه به مرغ عشقش می دهد که باز زنگ خانه به صدا در می آید،غذای نیمه کاره ی مرغ عشق را رها و از پله ها پایین می آید و پله را افقی کنار دیوار می گذارد و به سمت در می رود.
این بار مردی جوان است با عصا که او هم کودکی بر پشت دارد با چفیه ای بسته به کمر و شکمی فرو رفته.
-یک کمک بکنید خدا اجرتان بدهد!
نگاهی به کوچه می اندازد،هنوز همان گروه هستند.
می گوید:الان آن خانم آمد پول بهش دادم و مرد چیزی نگفت از آنجا دور شد.
در را باز میگذارد تا اگر اشنایی بیاید خودش وارد شود و به حیاط برگشت.
افتاب عمود بر حیاط است می خواهد بنشیند جای همان درخت روی کاشی می نشیند که احساس گرمای شدید می کند و در حالی که خانه بر می گردد مرغ عشقش را فراموش می کند.
برمی گیردد به خانه ای که هنوز پیرزن و پیرمردی بر دیوار هنوز می خندند،برگشته تا پای عروسکش را هم گره بزند و باز کند و باز گره بزند تا که اشنا از در باز با خنده ای، صدایی تازه به خانه بیاورد و تا عروسکش را از دستش بگیرد و دستی به دستش بدهد

برچسب: جملات,داستان,های,کوتاه,زیبا,سرگرم,کننده,واقعی,اشعار,عاشقانه,تنهایی,واقع,گرایانه,براساس,سرگذشت, نویسنده: ادمین تاريخ: سه شنبه 29 مرداد 1392 ساعت: 1:20

 

 
.
توی مبل فرو رفته بودم و به یکی از مجلات مُدی که زنم همیشه می خرد نگاه می کردم. چه مانکن هائی، چقدر زیبا، چقدر شکیل و تمنا برانگیز…
 
زنم داشت به گلدان شمعدانی که همیشه گوشه اتاق است ور می رفت. شاخه های اضافی را می گرفت و برگ های خشک شده را جدا می کرد. از دیدن اندام گرد و قلنبه اش لبخندی گوشه لبم پیدا شد. از مقایسه او با دخترهای توی مجله خنده ام گرفته بود.
 
زنم آنچنان سریع برگشت و نگاهم کرد که فرصت نکردم لبخندم را جمع و جور کنم.
 
گلدان شمعدانی را برداشت و روبروی من ایستاد و گفت:
 
“نگاه کن! این گل ها هیچ شکل رزهای تازه ای نیستند که دیروز خریده ام. من عاشق عطر و بوی رز هستم. جوان، نورسته، خوشبو و با طراوت. گل های شمعدانی هرگز به زیبایی و شادابی آن ها نیستند، اما می دانی تفاوتشان چیست؟”
 
بعد، بدون این که منتظر پاسخم باشد اشاره ای به خاک گلدان کرد و گفت:
 
“اینجا! تفاوت اینجاست… در ریشه هایی که توی خاک اند. رزها دو روزی به اتاق صفا می دهند و بعد پژمرده می شوند، ولی این شمعدانی ها، ریشه در خاک دارند و به این زودی ها از بین نمی روند. سعی می کنند همیشه صفابخش اتاقمان باشند.”
 
چرخی زد و روی یک صندلی راحتی نشست و کتاب مورد علاقه اش را به دست گرفت.
 
کنارش رفتم و گونه اش را بوسیدم. این لذت بخش ترین بوسه ای بود که بر گونه یک گل شمعدانی زدم

برچسب: جملات,داستان,های,کوتاه,زیبا,سرگرم,کننده,واقعی,اشعار,عاشقانه,تنهایی,واقع,گرایانه,براساس,سرگذشت, نویسنده: ادمین تاريخ: سه شنبه 29 مرداد 1392 ساعت: 1:19

 

جان دوست صمیمی جک در سر راه مسافرتشان به منهتن، پس از سفارش صبحانه در رستوران به جک گفت:
یک لحظه منتظر باش می روم یک روزنامه بخرم. پنج دقیقه بعد، جان با دست خالی برگشت. در حالی که غرغر می کرد، با ناراحتی خودش را روی صندلی انداخت.
 
جک از او پرسید: “چی شده؟”
جان جواب داد: “به روزنامه فروشی رو به رو رفتم. یک روزنامه صبح برداشتم و ده دلار به صاحب دکه دادم. منتظر بقیه پول بودم، اما او به جای این که پولم را برگرداند، روزنامه را هم از بغلم درآورد.
به من گفت الان سرم خیلی شلوغ است و نمی توانم برای کسی پول خرد کنم. فکر کرد من به بهانه خریدن یک روزنامه می خواهم پولم را خرد کنم. واقعم عصبانی شدم…”
 
جان در تمام مدت خوردن صبحانه از صاحب روزنامه فروشی شکایت می کرد و غر می زد که او مرد بی ادبی است. جک درحالیکه دوستش را دلداری می داد، حرفی نمی زد.
بعد از صبحانه به جان گفت که یک لحظه منتظر باشد و بعد خودش به همان روزنامه فروشی رفت…
وقتی به آنجا رسید، با لبخندی به صاحب روزنامه فروشی گفت: “آقا، ببخشید، اگر ممکن است کمکی به من کنید. من اهل اینجا نیستم. می خواهم نیویورک تایمز بخرم اما پول خرد ندارم. فقط یک ده دلاری دارم. معذرت می خواهم، می بینم که سرتان شلوغ است و وقتتان را می گیرم.”
 
صاحب روزنامه فروشی در حالی که به کارش ادامه می داد یک روزنامه به جک داد و گفت: “بیا، قابل نداره. هر وقت پول خرد داشتی، پولش را به من بده.”
 
وقتی که جک با غنیمت جنگی اش برگشت، جان در حالی که از تعجب شاخ درآورده بود پرسید: “مگر یک نفر دیگر به جای صاحب روزنامه فروشی درآنجا بود؟”
 
جک خندید و به دوستش گفت: “دوست عزیزم، اگر قبل از هر چیز دیگران را درک کنی، به آسانی می بینی که دیگران هم تو را درک خواهند کرد ولی اگر همیشه منتظر باشی که دیگران درکت کنند، خوب، دیگران همیشه به نظرت بی منطق می رسند. اگر با درک شرایط مردم از آنها تقاضایی بکنی، به راحتی برآورده می شود.

برچسب: جملات,داستان,های,کوتاه,زیبا,سرگرم,کننده,واقعی,اشعار,عاشقانه,تنهایی,واقع,گرایانه,براساس,سرگذشت, نویسنده: ادمین تاريخ: سه شنبه 29 مرداد 1392 ساعت: 1:13

 

 
 
سخت آشفته و غمگین بودم…
 
به خودم می گفتم: بچه ها تنبل و بد اخلاقند، دست کم می گیرند درس و مشق خود را…
 
باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم و نخندم اصلا، تا بترسند از من و حسابی ببرند…
 
خط کشی آوردم، درهوا چرخاندم…
 
چشم ها در پی چوب، هرطرف می غلطید، مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید!
 
اولی کامل بود، دومی بدخط بود بر سرش داد زدم…
 
سومی می لرزید…
 
خوب، گیر آوردم!!! صید در دام افتاد و به چنگ آمد زود…
 
دفتر مشق حسن گم شده بود. این طرف آنطرف نیمکتش را می گشت… تو کجایی بچه؟؟؟
 
بله آقا، اینجا همچنان می لرزید…
 
پاک تنبل شده ای بچه بد… “به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند، ما نوشتیم آقا”
 
بازکن دستت را…
 
خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم او تقلا می کرد چون نگاهش کردم ناله سختی کرد…
 
گوشه ی صورت او قرمز شد هق هقی کرد و سپس ساکت شد…
 
همچنان می گریید…
 
مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله
 
ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد زیر یک میز، کنار دیوار، دفتری پیدا کرد…
 
گفت: آقا ایناهاش، دفتر مشق حسن
 
چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود
 
غرق در شرم و خجالت گشتم
 
جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود سرخی گونه او، به کبودی گروید…
 
صبح فردا دیدم که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر سوی من می آیند…
 
خجل و دل نگران، منتظر ماندم من، تا که حرفی بزنند؛ شکوه ای یا گله ای، یا که دعوا شاید
 
سخت در اندیشه ی آنان بودم، پدرش بعدِ سلام، گفت: لطفی بکنید، و حسن را بسپارید به ما
 
گفتمش، چی شده آقا رحمان؟؟؟
 
گفت: این خنگ خدا وقتی از مدرسه برمی گشته به زمین افتاده بچه ی سر به هوا، یا که دعوا کرده قصه ای ساخته است، زیر ابرو وکنار چشمش، متورم شده است درد سختی دارد، می بریمش دکتر با اجازه آقا…
 
چشمم افتاد به چشم کودک…
 
غرق اندوه و تاثر گشتم، منِ شرمنده، معلم بودم
 
لیک آن کودک خرد و کوچک این چنین درس بزرگی می داد بی کتاب و دفتر…
 
من چه کوچک بودم، او چه اندازه بزرگ
 
به پدر نیز نگفت آنچه من از سر خشم، به سرش آوردم، عیب کار ازخود من بود و نمی دانستم من از آن روز معلم شده ام…
 
او به من یاد بداد درس زیبایی را…
 
که به هنگامه ی خشم نه به دل تصمیمی نه به لب دستوری نه کنم تنبیهی
 
یا چرا اصلا من عصبانی باشم با محبت شاید، گره ای بگشایم
 
با خشونت هرگز… با خشونت هرگز… با خشونت هرگز

برچسب: جملات,داستان,های,کوتاه,زیبا,سرگرم,کننده,واقعی,اشعار,عاشقانه,تنهایی,واقع,گرایانه,براساس,سرگذشت, نویسنده: ادمین تاريخ: سه شنبه 29 مرداد 1392 ساعت: 1:06

 

 
قهوه نمکی!
 
او دختر رو توی یک مهمونی ملاقات کرد. خیلی برجسته بود، خیلی از پسرها دنبالش بودند؛ اما خودش خیلی ساده بود و هیچکس بهش توجه نمی کرد.
 
آخر مهمانی، دختر را به نوشیدن یک قهوه دعوت کرد، دختر شگفت زده شد اما از روی ادب، دعوتش را قبول کرد.
 
در یک کافی شاپ نشستند، پسر عصبی تر از آن بود که چیزی بگوید، دختر احساس راحتی نداشت و با خودش فکر می کرد: “خواهش می کنم اجازه بده برم خونه…”
 
یکدفعه پسر پیش خدمت را صدا کرد: “میشه لطفا یک کم نمک برام بیاری؟ می خوام بریزم تو قهوه ام!”
همه بهش خیره شدند، خیلی عجیبه…! چهره اش قرمز شد اما اون نمک رو ریخت توی قهوه اش و اونو سرکشید. دختر با کنجکاوی پرسید: “چرا این کار رو می کنی؟”
 
پسر پاسخ داد: “وقتی پسر بچه کوچیکی بودم، نزدیک دریا زندگی می کردم، بازی تو دریا رو دوست داشتم، می تونستم مزه دریا رو بچشم مثل مزه قهوه نمکی!
حالا هر وقت قهوه نمکی می خورم به یاد بچگی ام می افتم، یاد زادگاهم، برای شهرمون خیلی دلم تنگ شده، برای والدینم که هنوز اونجا زندگی می کنند.”
 
همین طور صحبت می کرد، اشک از گونه هایش سرازیر شد. دختر شدیداً تحت تاثیر قرار گرفت، یک احساس واقعی از ته قلبش، مردی که می تونه دلتنگیش رو به زبون بیاره، اون باید مردی باشه که عاشق خونوادشه، هم و غمش خونوادشه و نسبت به خونوادش مسئولیت پذیره… بعد دختر شروع به صحبت کرد، در مورد زادگاه دورش، بچگیش و خانواده اش.
مکالمه خوبی بود، شروع خوبی هم بود. آنها ادامه دادند و قرار گذاشتن…
 
دختر متوجه شد در واقع اون مردیه که تمام انتظاراتش رو برآورده می کنه: خوش قلبه، خونگرمه و دقیق. اون اینقدر خوبه که مدام دلش براش تنگ میشه!
 
ممنون از قهوه نمکی…! بعد قصه مثل تمام داستان های عشقی زیبا شد، پرنسس با پرنس ازدواج کرد و با هم در کمال خوشبختی زندگی می کردند… هر وقت می خواست قهوه برایش درست کند یک مقدار نمک هم داخلش می ریخت، چون می دانست که با اینکار لذت می برد.
 
بعد از چهل سال مرد در گذشت و یک نامه برای زن گذاشت: “عزیزترینم، لطفا منو ببخش، بزرگترین دروغ زندگی ام رو ببخش. این تنها دروغی بود که به تو گفتم: “قهوه نمکی!” یادت میاد اولین قرارمون رو؟ من اون موقع خیلی استرس داشتم، در واقع یه کم شکر می خواستم، اما هول کردم و گفتم نمک!
برام سخت بود حرفم رو عوض کنم بنابراین ادامه دادم. هرگز فکر نمی کردم این شروع ارتباطمون باشه! خیلی وقت ها تلاش کردم تا حقیقت رو بهت بگم، اما ترسیدم، چون بهت قول داده بودم که به هیچ وجه بهت دروغ نگم… حال من دارم می میرم و دیگه نمی ترسم که واقعیت رو بهت بگم، من قهوه نمکی رو دوست ندارم، چون خیلی بدمزه است… اما من در تمام زندگیم قهوه نمکی خوردم! چون تو رو شناختم، هرگز برای چیزی تاسف نمی خورم چون این کار رو برای تو کردم… تو رو داشتن بزرگترین خوشبختی زندگی منه… اگر یک بار دیگر بتونم زندگی کنم هنوز می خوام با تو آشنا بشم و تو رو برای کل زندگی ام داشته باشم حتی اگه مجبور باشم دوباره قهوه نمکی بخورم!”
 
اشک هایش کل نامه را خیس کرد…
یک روز، یه نفر از او پرسید: “مزه قهوه نمکی چطور است؟” او جواب داد: “خیلی شیرین!”

برچسب: جملات,داستان,های,کوتاه,زیبا,سرگرم,کننده,واقعی,اشعار,عاشقانه,تنهایی,واقع,گرایانه,براساس,سرگذشت, نویسنده: ادمین تاريخ: دوشنبه 28 مرداد 1392 ساعت: 20:59

 

 
57 سنت پول دختر کوچولو ...
 
یک روز یه دختر کوچولو کنار یک کلیسای کوچک محلی ایستاده بود ؛ دخترک قبلا یکبار آن کلیسا را ترک کرده بود چون به شدت شلوغ بود .
همونطور که از جلوی کشیش رد شد ، با گریه و هق هق گفت : " من نمیتونم به کانون شادی بیام ! "
 
کشیش با نگاه کردن به لباس های پاره ، کهنه و کثیف او تقریباً توانست علت را حدس بزند و دست دخترک را گرفت و به داخل برد و جایی برای نشستن او در کلاس کانون شادی پیدا کرد . دخترک از اینکه برای او جا پیدا شده بود بی اندازه خوشحال بود و شب موقع خواب به بچه هایی که جایی برای پرستیدن خداوند عیسی نداشتند فکر می کرد .
 
چند سال بعد ، آن دختر کوچولو در همان آپارتمان فقیرانه اجاره ای که داشتند ، فوت کرد . والدین او با همان کشیش خوش قلب و مهربانی که با دخترشان دوست شده بود ، تماس گرفتند تا کار های نهایی و کفن و دفن دخترک را انجام دهد .
 
در حینی که داشتند بدن کوچکش را جا به جا می کردند ، یک کیف پول قرمز چروکیده و رنگ و رو رفته پیدا کردند که به نظر می رسید دخترک آن را از آشغال های دور ریخته شده پیدا کرده باشد .
 
داخل کیف 57 سنت پول و یک کاغذ وجود داشت که روی ان با یک خط بد و بچگانه نوشته شده بود : " این پول برای کمک به کلیسای کوچکمان است برای اینکه کمی بزرگتر شود تا بچه های بیشتری بتوانند به کانون شادی بیایند . "
این پول تمام مبلغی بود که آن دختر توانسته بود در طول دو سال به عنوان هدیه ای پر از محبت برای کلیسا جمع کند .
 
وقتی که کشیش با چشم های پر از اشک نوشته را خواند ، فهمید که باید چه کند ؛ پس نامه و کیف پول را برداشت و به سرعت سمت کلیسا رفت و پشت منبر ایستاد و قصه فداکاری و از خود گذشتگی آن دختر را تعریف کرد .
 
او شماس های کلیسا را برانگیخت تا مشغول شوند و پول کافی فراهم کنند تا بتوانند کلیسا را بزرگتر بسازند .
اما داستان اینجا تمام نشد . یک روزنامه که از این داستان خبردار شد ، آن را چاپ کرد . بعد از آن یک دلال معاملات ملکی مطلب روزنامه را خواند و قطعه زمینی را به کلیسا پیشنهاد کرد که هزاران هزار دلار ارزش داشت .
 
وقتی به آن مرد گفته شد که آنها توانایی خرید زمینی به آن مبلغ را ندارند ، او حاضر شد زمینش را به قیمت 57 سنت به کلیسا بفروشد .
 
اعضای کلیسا مبالغ بسیاری هدیه کردند و تعداد زیادی چک پول هم از دور و نزدیک به دست آنها می رسید .
 
در عرض پنج سال هدیه آن دختر کوچولو تبدیل به 250000 دلار پول شد که برای آن زمان پول خیلی زیادی بود ( در حدود سال 1900 ) . محبت فداکارانه او سود ها و امتیازات بسیاری را به بار آورد .
 
وقتی در شهر فیلادلفیا هستید ، به کلیسای Temple Baptist Church که 3300 نفر ظرفیت دارد سری بزنید . و همچنین از دانشگاه Temple University که تا به حال هزاران فارغ التحصیل داشته نیز دیدن کنید .
 
همچنین بیمارستان سامری نیکو ( Good Samaritan Hospital ) و مرکز " کانون شادی " که صد ها کودک زیبا در آن هستند را ببینید . مرکز " کانون شادی " به این هدف ساخته شد که هیچ کودکی در آن حوالی روز های یکشنبه را خارج از آن محیط باقی نماند .
 
در یکی از اتاق های همین مرکز می توانید عکسی از صورت زیبا و شیرین آن دخترک ببینید که با 57 سنت پولش ، که با نهایت فداکاری جمع شده بود ، چنین تاریخ حیرت انگیزی را رقم زد . در کنار آن ، تصویری از آن کشیش مهربان ، دکتر راسل اچ. کان ول که نویسنده کتاب " گورستان الماس ها " است به چشم می خورد

برچسب: جملات,داستان,های,کوتاه,زیبا,سرگرم,کننده,واقعی,اشعار,عاشقانه,تنهایی,واقع,گرایانه,براساس,سرگذشت, نویسنده: ادمین تاريخ: دوشنبه 28 مرداد 1392 ساعت: 20:58

 

 
اتاق زیر شیروانی
منصور قلی زاده
 
از درس خوندن بیزار و به نوعی که دوست ندارم بگم برای چه پیش آمدی واحدهای دانشگاه را رها کردم، بهتر دیدم یه هنری یاد بگیرم که لااقل بتونم با آن زندگی رو بگذرونم و کمتر سربار پدر ومادرم باشم، رفتم کلاس آرایشگری که از بد تقدیرم اونجا هم با کسی آشنا شدم، که باعث شد. کسی را که دوست نداشتم ببینم دوباره دیدم وخاطرات گذشته اومد جلوی چشام ... زنگ زد بیمارستانم، منم از روی کنجکاوی رفتم، محیط بیمارستان به روحیه من سازگار نیست هر وقت بیمارستان رفتم از دیدن قیافه غمگین بیماران تا چند روز روحا بیمار بودم ، به اطلاعات ورودی اسم رو دادم با چنتا کلید زدن به طبقه دوم اتاق صدو بیست شش راهنمائیم کرد. اتاقی از چهار تخت که گرم گفتگو باهمراهانی که باجعبه شیرینی وگل اومده بودند و پنجره ای بزرگ که بسته بود. چرا که صدای بوق ماشینا ی خیابون نمی ذاشت درست حرفا شنیده شود. روی تخت دراز کشیده بود. با لبخند تلخ از من استقبال کرد. و از این که ممکنه دیگه نتونه بیاد کلاس آرایشگری غمگین ، بنظر می اومد. آروم گفت: 
 
- یلدا می بینی که چه جوری گرفتارشدم اونم بخاطر امید که باعث شد زندگیم تغییر کنه ، قبلا بهت یه چیزای گفته بودم، بی خودی جوش می زدم، چون می گن، تقدیر هر آدمی از قبل معلومه، یادم نمیره هر وقت می خواست برام خواستگار بیاد، زود خبر می داد " تو رو خدا عجله نکن همین روزا میام دنبالت و عقدت می کنم" بعد منم با خیال راحت خواستگارم رو جواب می دادم وامید هم با خرید چند کادو فراموش، وقتی بهش گوشزد می کردم می گفت " زهره، ما باید برای آینده قشنگمون طرح وبرنامه داشته باشیم وبی گدار به آب نزنیم که بعدا توش بمونیم" خلاصه بلد بود راضیم کنه ، منم دروغ چرا، می دیدم دوتا چشم سیاه تعقیبم می کنه سر مست بودم، چه جوری بهت بگم یه جورایی داشتم از اونای که دوستشون داشتم وبه نامردی تنهام گذاشته بودند. انتقام می گرفتم! چون می دونم به کسی پناه بردم که هیچ وقت به من خیانت نمی کنه! البته نه اینکه خواستگار نداشتم، اتفاقا داشتم، مثل همین خواستگارم که سمج بود. 
 
ول کن نبود و بدتر از اون پدر ومادرم بودند که احساس خطر می کردند. نمی دونم رفتارم تو خونه چه جوری بود که اونا وحشت داشتند. چقد گیجم !!حالا یلدا به من بگو این کارا چیه که کردی؟ میوه و شیرینی ، پاک منو خجالت دادی انشالله جبران کنم ، اگه زحمتی نیست یه لیوان آب از یخچال برام بیار حرف که می زنم گلوم خشک می شه ، پرسیدم لیوانت کجاست که از کشوی کنار تخت یه لیوان داد دستم تا رفتم آب براش بیارم دیدم جعبه شیرینی رو باز کرده وهمین طور که می ذاشت دهنش با خنده ادامه داد. قابل شما رو نداره مال خودتونه فهمیدم هوس شیرینی کرده، خندیدم سعی کردم کنار تختش آروم بشینم ، چون صندلی هم نبود . بعد گفت: آره داشتم می گفتم ، دوست داشتند زودتر شوهر کنم، برم سر زندگیم، قبول دارم یه آب رنگی دارم ولی می دونی، من هنوز بیست سالم نشده، ولی اونا قبول نمی کردند. 
 
تا این که اومدند. پسره با پدر ومادرش، بد نبود قدش بلند چشم ابرو مشکی، کروات هم زده بود. کروات رو دوست داشتم شب عروسیم امید به گردنش ببنده ولی این پسره از حالا بسته بود. منم خیلی نمایش دخترای آفتاب مهتاب ندیده بازی می کردم، فقط وفقط بخاطر مادرم وگرنه غیر ممکنه غیر از امید به کسی دل ببندم وقتی اونا رفتند ومن هم سریع گفتم ازش خوشم نیومد خیلی لاغره، یا اون یکی، اتفاقا تو همین کوچه پائینی می شینه هروقت منو می دید سریع ته سیگار رو می نداخت دور ادای بچه مثبتا رو داشت جوری که من متوجه نباشم خیال کرده که من بچه ام نمی دونست سیگار امید رو من می زارم زیر لبش و فندکشو من براش روشن می کردم، سرتو درد نیارم با خونوادش اومده بودند. امّا یلدا جون پسره لال بود. از اول تا اخر لام تا کام حرفی نزد سرش هم پائین همه حرفاشو مادرش می زد مونده بودم اصلا چرا پاشده اومده اینجا، حالا خوبه سیگار کشیدنشو دیدم برعکس امیدم که تا الان یه کلمه من از مادرش نشنیدم همش خودش حرف می زد، خلاصه بخاطر امید اونو پیچوندم طوری پیچوندم که رفت وبرنگشت. 
 
شاید باور نکنی امید که حرف می زد منو می برد تو آسمونا اونم بی رحم رگ احساسمو می دونست که چه جوری با احساسم بازی کنه، دستامو که می گرفت یه جوری تنم گرم می شد. طوری که از خود بیخودم می کرد اوائل اینجوری نبودم کم کم شدم بعد فهمیدم با بقیه فرق داره، میگه بیا مثل کفتر چاهی با هم زندگی کنیم، درحالیکه خنده یلدا رو می دید با تعجب پرسید چرا می خندی؟ 
 
- آخه گفتی کفتر چاهی خندم گرفت ! خب ادامه بده بعد چی شد. 
 
... نمی زاری حرف بزنم آره داشتم می گفتم، دوست داشت مثل کفترایی که به قول امیدم َجلد کسی نمی شدند زندگی کنه، ولی بی رحم اینقد با من ور رفت تا تونست منو َجلد خودش کنه، یادم رفت اینو بهت بگم که خونه قدیمی اونا سقفش شیرونی داره وکفترا شبا می اومدند اونجا می خوابیدند 
 
- اتاق زیر سقف شیرونی ! درسته ؟
 
- چی گفتی؟ 
 
- هیچی ! منظورم این بود. معمولا زیر شیرونی یه اتاق داره 
 
- اره دیگه... چند باری که منو ُبرد زیر شیرونی، می نشستیم روی زمین دست من هم می گرفت ُزل می زد به کفترا می گفت: زهره، چی می شد آداما هم مثل کفترا زندگی می کردند آزاد آزاد و می تونستند بدون هیچ قید وشرطی با هم خوش باشند. فهمیدم اونجوری که فکر می کردم نیست. تو که غریبه نیستی، نمی تونم به خواسته های مادرم بی توجّه باشم دوست نداشتم کاری کنم که مادرم رو از خودم برنجونم ولی از طرفی امید نمی اومد جلو عقدم کنه متوجه هستی که چی دارم بهت می گم 
 
- آره ! می فهمم حالا بگو، امید از گذشته اش چیزی گفته؟
 
- نه بابا اصلا حوصله جواب دادن نداره تا چه برسه تعریف ازخاطرات گذشته چطور مگه؟
 
- همین جوری پرسیدم، راستی امید درسشو خوند یا رها کرده
 
- یه جوری سوال می کنی که انگار چند سال امید رو می شناسی! اما نه اونم مثل تو ترک تحصیل کرده، اما بیسواد نیست، حقیقتش نتونست مهندسی بگیره و مجبور شد با فوق دیپلم برق از دانشگاش بیاد بیرون، برقکار هم هست. به من میگه سه سوته می تونه سیم کشی خونه یا ایفون ببنده، ولی همیشه توی خونه بیکارنشسته، نمی دونم چرا! تا اینکه بالاخره ... خجالت می کشم بقیشو بگم ! اینجا بود که امید رو متقاعد کردم بیاد خواستگاری و کار رو تموم کنه، اونم وقتی موضوع رو فهمید قبول کرد و اومد
 
- خیلی شانس آوردی دختر، نگفتی اگه قبول نمی کرد. بدبخت می شدی بعد می خواستی چکار کنی 
 
- آره بخدا، خیلیا که خودکشی می کنند یکیش همینه دیگه، اتفاقا همین حرف هم بهش زدم اگه نیایی جلو خودکشی می کنم یاداشت هم می زارم، حالا خودت می دونی، اونم از ترس بود از چی بود. که دیدم سریع اومد. خدا برای کسی نیاره، امّا حقیقتش هنوز پدر ومادرم با هاش مشکل دارند. روز خواستگاری هم یه جورایی پدرم ازش خوشش نمیومد. با این که مادرش چند نوبت تو خونه اش منو دیده بود. بازم موقع خواستگاری نیومد. امید پدر نداره وخواهراش هم شهرستان زندگی می کنند. این شد که خودش تنها اومد. از اون روز زخم زبون پدر مادرم شروع شد. امیدی که تعریف می کردی اینه. این که معتاده از بس اونجا از ناراحتی سیگار کشید. بهانه اونا سیگار بود. پدرم از آدمای سیگاری بدش میاد دردسرت ندم اینقد گریه کردم وتهدید تا اونا قبول کردند الان هم که اینجا هستم
 
در همین لحظه، زنگ تلفن زهره و گفتگوی کوتاهش که با ناراحتی تمام کرد. ببین تو رو خدا قرار بود. بیاد اینجا به من سر بزنه الان که فهمیده تنها نیستم تو هستی میگه نمیتونم بیام فردا میام نمی دونم چرا کاراش عادی نیست؟ 
 
- حالا بگو پسره یا دختر ؟
 
- خدا به ما یه پسر داده امروز تا فردا از بیمارستان مرخص می شم امّا تو چکار کردی، ازدواج کردی؟ 
 
- نه !
 
- نه ! چرا نه یلدا، تو که الان باید بیشتر از بیست و پنج سال داشته باشی ببین من چه زود ازدواج کردم!! 
 
... یه آهی از سینه کشیدم ولی هیچی نداشتم بهش بگم فقط گفتم درسته عزیزم در این لحظه وقت ملاقات تمام شده بود و لحظات خداحافظی رسید. و از این که تونسته بود زمانی با من باشه خوشحال بنظر می رسید . 
 
ببین یلدا ببخش منو سرتو رو درد اوردم البته بی دلیل نیست، خیلی تنها شدم کسی رو می بینم ناخوداگاه کلی حرف برای گفتن دارم، آدم حرف که می زنه درداش کم می شه بازم ازت ممنونم که سرزدی خوشحالم کردی... آن روز تموم شد و منم بعد از تموم شدن دوره آرایشگری از اونجا رفتم ودیگه هیچ خبری ازش ندارم ولی هنوزاز این که نتونستم جواب زهره رو بدم، دارم دیوونه می شم، که چرا تا الان ازدواج نکرده ام

برچسب: جملات,داستان,های,کوتاه,زیبا,سرگرم,کننده,واقعی,اشعار,عاشقانه,تنهایی,واقع,گرایانه,براساس,سرگذشت, نویسنده: ادمین تاريخ: دوشنبه 28 مرداد 1392 ساعت: 20:57

 

 
فرایند پیر شدن
(داستان نیست اما خوندنش خالی از لطف هم نیست )
 
چند دوست قديمی که همگی ٤٠ سال سن داشتند می خواستند باهم قرار بگذارند که شام را با همديگر صرف کنند و پس از بررسی رستوران های مختلف سرانجام باهم توافق کردند که به رستوران چشم انداز بروند زيرا خدمتکاران خوشگلی دارد.
 
١٠ سال بعد که همگی ٥٠ ساله شده بودند دوباره تصميم گرفتند که شام را با همديگر صرف کنند. و پس از بررسی رستوران های مختلف، سرانجام توافق کردند که به رستوران چشم انداز بروند زيرا غذای خيلی خوبی دارد.
 
١٠ سال بعد در سن ٦٠ سالگی، دوباره تصميم به صرف شام با همديگر گرفتند و سرانجام توافق کردند که به رستوران چشم انداز بروند زيرا محيط آرام و بی سر و صدايی دارد.
 
١٠ سال بعد در سن ٧٠ سالگی، دوباره تصميم گرفتند که شام را با هم بخورند و سرانجام پس از بررسی رستوران های مختلف تصميم گرفتند که به رستوران چشم انداز بروند زيرا هم آسانسور دارد و هم راه مخصوص برای حرکت صندلی چرخدار.
 
و بالاخره ١٠ سال بعد که همگی ٨٠ ساله شده بودند يکبار ديگر تصميم گرفتند که شام را با همديگر صرف کنند و پس از بررسی رستوران های مختلف سرانجام توافق کردند که به رستوران چشم انداز بروند زيرا تا به حال آنجا نرفته اند

برچسب: نویسنده: ادمین تاريخ: دوشنبه 28 مرداد 1392 ساعت: 20:56

 

 
"تردید در پرواز" ارسالی "مجتبی نادی " ... ( لطفا نظراتتون رو در مورد داستان بنویسید)
 
همیشه در چند سانتیمتری آن غول لاستیکی نظاره اش میکرد اوایل برایش سخت بود آرام کنار چیزی بنشیند که همیشه باعث ترس و وحشت همه می شد تا حرکت می کرد دنیا را میلرزاند چنان محکم و استوار می کوبید و طرق طوروقی به را می انداخت که کوچکتر ها فکر می کردند آخر دنیاس . اما ترسش ریخته بود خودش فکر می کرد با بقیه فرق دارد انگار می فهمید و اما نمی دانست چه چیزی را.
ساعت ها خیره می شد و فکر می کرد دیده می شود با خود می گفت آن بالا بالا ها انجا که هیچ کس جرات نداره بره انجا که هزار بار بلند تر از از قدشه یه چیزی داره مثل اون فکر می کنه روز های زیادی بود که جدا از همه و هم همه از دهنه ی غار کوچیک بیرون میومد و به چیزی فکر می کرد که بقیه براشون مهم نبود حتی برای پیروخسکو که اولین بار به چیزای غیر مهم فکر کرده بود هم این قضیه مهم نبود.
پیروخکسو سالها قبل از به دنیا امدن اون گفت بود دنیا سه قسمت داره که فقط یک قسمت اونو می شه بلعید و اگرچه قسمتی های بالایی یا پایینی رو که نمیشه بلعید، امروز به کار ما نمیاد با تلاش و تفکر میشه از اونا گذشت و به سمت دنیایی رفت که میشه بلعید. از اون روز که پیروخسکو این حرفارو زد خیلی ها تلاش می کردن همین چند سال پیش بود که چنتا از قسمت بالا گذشتن از یه غار مثل غار خودش.
چیزی برای بلعیدن پیدا نکردن چون اونجا خیلی محکمتر از اونی بود که بشه بلعید برای پیرخسکو و انایی که سالها بعد از اون حرفاشو مهم گرفتن و دنبالشو گرفتن فقط پیدا کردن دنیای جدیدی مهم بود که بتونن ببلعن چون می دونستن دنیاشون تموم میشه و روزی همشون میمیرن.
با خودش می گفت چه اهمیتی داره ، روزی که همه ی این دنیا بلعیده بشه خوب همه بمیرن الانم که دنیا هنوز هست خیلی ها دارن می میرن تقریبا همیشه حد اقل کسی در حال مردن هست چقدر اونایی که مهمن به چیزای غیر مهم فکر می کنن یا همین آدرنوکتا که میگن همون زمان همیشه با پیرخوسکو دعوا داشته من از پیرخسکو هیچ وقت خوشم نیومد ولی از آدرنوکتا با اون گوشای بزرگ و دماغ درازش و همه ی طرفدارهاش که بیشتر از همه می بلعن و لی به همه میگن نبلعید، بیشتر از همه عمر می کنن ولی همه رو به کشتن می دن متنفرم. همش میگن ما حرفو اونو می گیم همونی که هزار بار بلند تر از قده منه همونی که صاحب قول لاستیکیه، ولی اونکه هیچ وقت با کسی حرف نزده همه با هاش حرف می زنن ولی دریغ از کوچکترین جوابی اینا میگن فرکانس صدای اون بالا تر از فرکانش گوش ماست لابد آدرنوکتا با اون گوشاش بهتر می شنیده ولی مگه به اندازه ی گوشه من که نمیفهمم چرا خیلی ها همش به حرفای آدرنوکتا توجه میکنن به خاطرش می جنگند، میکشن و کشته میشن، به راحتی.
چون فقط آدرنوکتا میگه همه ی ما در آخر میریم پیش اون، همونی که هزار بار بلند تر از قده منه همونی که صاحب قول لاستیکیه ولی من که فکر می کنم اگرم بریم پیش اون مارو خشک می کنه و توی یه شیشه ی در بسته نگه میداره آخرم یا غذای یه موجود عجیب تر از خودش میکنه یا در بهترین حالت تو اون شیشه آنقدر دنیای بلعیدنی بهمون میده که بترکیم آدرنوکتا هم همین حرفارو میزنه ولی اون میگه پیش اون هرچه ببلعیم نمیترکیم و انایی رو که غذای موجود عجیبن تا عبد لای دندوناش جر می خورن ولی نمیمیرن.
توی همین فکرا بود که قول لاستیکی شروع کرد به لزیدن تمام وجودش رو ترس گرفته بود پای کوچیکش بین دو تیکه چوب گیر کرده بود نمی تونست بره داخل غار. دست و پاش میلرزید ولی هیچکس نبود که کمکش کنه هیچکس جراتش رو نداشت جایی بره که او رفته بود پدر بزرگش گفته بود هر کسی از غار بره بیرون زیر غول لاستیکی له میشه دیگه یقین حاصل کرده بود می میره تمام زندگیش از جلو چشمش گذشت از تولد تا الان هر چند چیزی جز بلعیدن نبود ولی خیلی لذت بخش بود کاملا مطمئن بود داره تموم میشه زندگش با تمومه بلعیدناش داشت به آخر میرسید . توی دستو با زدنا و فریادکشیدنای ناشنیدنی بود که دید قول لاستیکی ازش دور میشه ولی میترسید و همچنان تقلا می کرد انقدر دستو پا زد که پوستش داشت می ترکید احساس می کرد تو وجود خودش جا نمی گیره که ناگهان نور عجیبی همه جا رو روشن کرد انقدر شدید بود که هیچ جا رو نمیدید از ترس بیهوش شد.
و قتی به هوش اومد خیلی بالا بود تقریبا هزار برابر قد خودش هنوز گیج بود و خیلی گرسنه اما دهانی برای بلعیدن نداشت و دنیایی که روی اون به هوش اومده بود هر چند نرم تر از دنیای خوش بود ولی قابل بلعیدن نبود . هنوز کاملا خودشو پیدا نکرده بود که صدایی محکم، بلند و دلنشین در سراسر دنیاش طنین انداخت ((تو کوچک ترین پروانه ای هستی که تا حالا دیدم)) چند روزی بود به سوراخ کوچکی که موریانه های لعنتی تو کرجیم درست کرده بودن نگاه میکردم همش فکر می کرده توی اون پیله ی دو میلیمتری که سر این سوراخه چی می خواد بیاد بیرون به هر حال من و کرجیه ام داریم به آبشار بزرگ نزدیک می شیم و من طرحی یا دلیلی واسه عوض کردن مسیر ندارم شاید تو تنها نجات یافته ی این کرجی پوسیده ی من باشی، البته اگه بخوای و طرح یا دلیلی برای نجات یافتن داشته باشی . می تونی پرواز کنی. فضا پر از ترس و حیرت و تردید بود پروانه ی کوچک بالهاشو به هم میزد ولی نمی خواست از دستای پیرمرد جدا بشه.
نا گهان صدای آشنایی به گوشش خورد از دوردست ها، فرا تر از کرجی و آبشار، چشماش رو بست تا بهتر بشنوه.
سارا پاشو دیگه صبح شده باید صبحانه ات رو بخوری، مدرست دیر میشه ها.

برچسب: جملات,داستان,های,کوتاه,زیبا,سرگرم,کننده,واقعی,اشعار,عاشقانه,تنهایی,واقع,گرایانه,براساس,سرگذشت, نویسنده: ادمین تاريخ: دوشنبه 28 مرداد 1392 ساعت: 20:56

صفحه بندی